وقتی که می رفتی ... بهار بود
تابستان که نیامدی ... پاییز شد
پاییز که برنگشتی ... پاییز ماند
زمستان که نیایی ... پاییز می ماند
تو را به دل پاییزی ات
فصل ها را به هم نریز
پ.ن۱:حیات از این همه بودن بکاهدت چه کنی؟
به مرگ پا بدهی و نخواهدت چه کنی؟
تضاد، راحتی ام را نشانده در سختی
چقدر جان سختی ؟ها ؟، چقدر بدبختی؟
پ.ن۲:مهم نیستی دیگر
آنقدر که زمان رفتنت را هم فراموش کردم ...!!
برچسب:
نویسنده: رها میرزایی