خرید بک لینک

+ همچنان زنده ایم ولی رمقی برای نوشتن باقی نیست !

+ اصلاً نمیفهمم کی روز شب میشه، همینجوری روزها یکی بعد از دیگری دارن به سرعت برق و باد سپری میشن و همینکه میتونم در این بین فرصت نفس کشیدن داشته باشم جای شکر داره :/ ولی خب تقریباً شش ماه گذشت و هی به خودم یاد آوری میکنم که نهایتاً تا سال دو قراره پوستت کنده بشه و دووم بیار ! اما با همه ی این احوالات، خدا رو بابت رشته ای که دارم توش تحصیل میکنم شکر میکنم، هرچقدر بیشتر میگذره، بیشتر میفهمم در جای درستی قرار گرفتم ! بخصوص وقتی رزیدنت های رشته های دیگه رو تو اورژانس میبینم و از نزدیک کشیک هاشون رو میبینم، میفهمم از من بدبخت تر هم تو دنیا هست و از اینکه خودم تو کشیکا کمتر بدبختم، خوشحال میشم یکم :دی

+ یکی از عللی که من این رشته رو انتخاب کردم، این بود که میخواستم دیگه هرجور شده از شر بچه ها و زنای باردار خلاص بشم و هیچ وقت از این دو دسته، مریض نبینم. اونوخ الان متوجه شدم که اگرچه از شر بچه ها راحت شدم، اما زنهای باردار همچنان ول کن ما نیستن ! و اوج فاجعه اونجاست که نه تنها زنهای باردار رو باز هم باید ببینم، بلکه بدترین و بدحالترین و پرخطر ترین زنای باردار رو باید ببینیم :|||||||||| ( این پاراگراف خودش یک محرکی میشه که دوستان کنجکاو باز حدس بزنن رشته من چی میتونه باشه :دی )

+ یک مشکلی داشتم که برای حلش، به خیلیییییییییییییییییییی ها خیلییییییییییییییییییی ها رو انداختم و هیچ کس حاضر نشد کمکم کنه. که خب البته حق هم داشتن. در این بین یکی از دوستان قدیمی وبلاگیم (:ایکس) به کمکم شتافت (!) و مرام و محبت رو در حقم تمام کرد و این همه راه از تهران طی کرد و اومد شهری که من هستم و مشکلم رو که برام به یک دغدغه اساسی تبدیل شده بود، حل کرد. مرسی خیلیییییییییییی :

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: سه شنبه 2 بهمن 1397 ساعت: 19:07

صفحه بندی