با سال نشسته بودیم تو ماشین..یعنی رسیدیم دم در گاراژ که دف شروع شد..دف و تمبور..به سال گفتم به من نگاه کن و سرت رو این ور اون ور کن..عین صوفیایی مصری..وقتی هی این جوری اون جوری می کنن و می گن حَیّ...حَیّ..
من انجام می دادم اینم تگلید می کرد..بعد دیدم مراسم رو خراب کرد. وقتی روش رو می کرد طرف من صدای بوس درمی آورد...گفتم این طوری قبول نیست..به شهود نمی رسیم...گفت به شهوت می رسیم..گفتم خاک بر سر شهوت ...همین چیزاس که روح مون رو به فنا داده..می گم سرت رو این ور اون ور کن ...بعد چندتایی انجام داد و این بار فقط صدای بوسه نبود..سرش رو می آورد جلو صورت زبروی کاکتوسی اش رو می چسبوند به صورتم..هی من با چشمانی اشک اومده و سوزش تو صورت تو حال سماع بودم..
بعد دیگه خرابِ خراب شد..دورش کردم...گفتم تو همون هوای نفسانی و حیوانی ات زندانی باش و بمون...
با سری این ور اون ور تکون دهنده و بستنی وانیلی سفید ساده ی میهن لیس زننده از ماشین پیاده گشتم در رو زدم و به این فکر کردم زن ها چرا نمی تونن در خونه رو با ممه اشون به صدا در بیارن
نمی دونم این فکر تو یه ثانیه به ذهنم رسید که اگه زنی بره روبرو خونه ممه اش رو بزنه به در و در صدا بده..
فکرِ خود به خود از لیست فکرای مهمم حذف شد.
برچسب: شهود يهوه,شهود,شهود ابونا فانوس,
نویسنده: رها میرزایی
تاريخ: سه
شنبه
25 آبان
1395 ساعت: 23:14