بارون میاد،نم نم و یه دست رومانتیک نیست، به درد این نمی خوره دست عشق نکبتتو بگیری ببریش یه گوری یه عنی بخورین...
تند و شرشر و شدید هم نیست که آدم دلش بگیره یا بشه توش در حالی که بارون و اشک رو صورتت قاطی شده یه احمقو ترک کنی و زار بزنی بابت حماقتت...
از صبح داره بارون میاد، دونه هاش پراکنده اس،همراه باد...یه جوریه،آدم دلش میسوزه براش،هیچ حس خاصی ایجاد نمیکنه،مثل منه،تخــمیه ... ببخشید.
برچسب:
نویسنده: رها میرزایی