میشل فوکو.
به ذهنم رسید حالا.
از خودم می پرسم میشل فوکو کیست و چه کرده و چه گفته؟
سال ها پیش در عنفوان جوانیِ بیهوده ام کسی به من گفته بود جزیره ی دیوانگانش را بخوان. نمی دانم اسم کتابش همین بود یا نه اما یک سری دیوانه گان داشت اسمش..تاریخ دیوانگی شاید. یک همچین چیزی...کشتیِ جنون؟ نمیدانم.
هیچ وقت نخواندم و فکر نمی کنم بخواهم بخوانم. امشب به ذهنم رسید: میشل فوکو.
به زخم روی انگشت شستم نگاه می کنم.
به لازانیا فکر می کنم..که توی فر است برای بچه ها.
باز تکرار می کنم میشل فوکو.
دلم پاستیل موزی می خواهد حالا...بعد خستگی می آید سراغم.
میشل فوکو..من میشل فوکو را نمی شناسم ..من مشعل فُگر را می شناسم که نزدیک خانه ی پدرم دکه داشت. اسمش مِشعَل بود..همه چیزش توی آفتاب خشک و سفت می شد. آدامس ها، بسکوئیت ها..برای همین به اش می گفتند فُگر. یعنی نحسی یا گدا.
حالا می رود مسجد...و هنوز لقبش فُگر هست.
دخترش را به برادرم پیشنهاد داده. برای ازدواج و این ها. برادرم می خندید که دختر مشعل فُگر رو بگیرم؟
-ابو بسکوت الیابس.
یعنی بسکوت ِخشک فروش.
دختر را دید ه ام..عبا(چادر عربی) به سر..بد نیست. کمی تپل تر از حدِ نیاز -با توجه با سلیقه ی امروزی-..روسری اش را با سنجاق سفت می کند گوشه ی صورتش. بوی عطر تند می دهد..
اسمش مشاعر هست. یعنی احساسات. که مادرم صدایش می کند مشاعل. جمع مشعل..از روی قصد هم نه. .
میشل فوکو.
به ذهنم رسید حالا.
از خودم می پرسم میشل فوکو کیست و چه کرده و چه گفته؟
سال ها پیش در عنفوان جوانیِ بیهوده ام کسی به من گفته بود جزیره ی دیوانگانش را بخوان. نمی دانم اسم کتابش همین بود یا نه اما یک سری دیوانه گان داشت اسمش..تاریخ دیوانگی شاید. یک همچین چیزی...کشتیِ جنون؟ نمیدانم.
هیچ وقت نخواندم و فکر نمی کنم بخواهم بخوانم. امشب به ذهنم رسید: میشل فوکو.
به زخم روی انگشت شستم نگاه می کنم.
به لازانیا فکر می کنم..که توی فر است برای بچه ها.
باز تکرار می کنم میشل فوکو.
دلم پاستیل موزی می خواهد حالا...بعد خستگی می آید سراغم.
میشل فوکو..منمیشل فوکو را نمی شناسم ..من مشعل فُگر را می شناسم که نزدیک خانه ی پدرم دکه داشت. اسمش مِشعَل بود..همه چیزش توی آفتاب خشک و سفت می شد. آدامس ها، بسکوئیت ها..برای همین به اش می گفتند فُگر. یعنی نحسی یا گدا.
حالا می رود مسجد...و هنوز لقبش فُگر هست.
دخترش را به برادرم پیشنهاد داده. برای ازدواج و این ها. برادرم می خندید که دختر مشعل فُگر رو بگیرم؟
-ابو بسکوت الیابس.
یعنی بسکوت ِخشک فروش.
دختر را دید ه ام..عبا(چادر عربی) به سر..بد نیست. کمی تپل تر از حدِ نیاز -با توجه با سلیقه ی امروزی-..روسری اش را با سنجاق سفت می کند گوشه ی صورتش. بوی عطر تند می دهد..
اسمش مشاعر هست. یعنی احساسات. که مادرم صدایش می کند مشاعل. جمع مشعل..از روی قصد هم نه. .
- نمی دانم چرا برادرت این مشاعل رو نمی گیره...قشنگه خو...چاقه..روناش رو دیدی؟ بچه میاره..نه مثل زن های این روزها که دماغ شون رو بگیری جون شون درمیاد..باش حرف بزن..باباش که دیگه مثل قبل نیست..خوب شده وضع شون..
-پسرت بم گفته قبلا وقتی بچه بودن این مشاعر میاد در خونه امون بازی..تو خودش شاشیده بوده....مورتون بش خندیده...اونم برگشته اون جاش رو نشون برادرم داده..پنج شیش سالش بوده...
مادرم می زند تو صورتش: دروغ می گه...می شناسمش..دروغ می گه که نگیرتش...
- نه والا...قسم سیدعباس رو خورد...حتی گفت یه بار رفته رو دیوار و مورتون زیر کونش ایستاده بود..اون دیوارها بود مال خونه های شرکتی؟ که مشبک بودن؟ طارمه داشتن؟
-ها یادمه
-رو همونا رفته...و مورتون کونش رو محکم گاز گرفته ..این lrm;جا شش هف ساله بوده..
یاد صورت برادرم می افتم وقتی این ها را تعریف می کند و ته سیگار را می اندازد توی شط و تور ماهی را می کشد..توی تاریکی ردیف دندان های مرتب سفیدش می درخشد...وقتی من نشسته باشم پیشش چای می خورم و او هی تعریف می کند و ریسه می رود و لیست سیاه افتخارات بچگی اش را رو می کند برایم.
-مادرم می گوید: اصخم وجهک ...های اشلون ابن عندی چان و ما چنت اعرف..شنو من تربیه..
روت سیاه...چه پسری داشتم من و نمی دونستم..چه تربیتی داشته..
توی دلم می گویم تو چی می دانستی؟ تو یا حامله بودی یا در حال زایمان..یا در حال سوسه آمدن برای بابام که ما را بزند.....چه خبر داشتی توی چه جزیزه ی دیوانگانی زندگی می کردیم ما.
که بالاخره هر کدام مان بار دیوانگی اش از آن کشتی دیوانه ها پایین آمد و با همان بار به سمتی پناه برد.
زنگ فر بلند می شود، بلند می شوم برای بچه ها ببرمش.
برچسب:
نویسنده: رها میرزایی