بداخلاق بود.
با بن حرفش شده بود. هر وقت با بن حرف شون می شه جو خونه متشنج می شه و حالم می گیره. دیگه توانی برای این چیزا در من نیست.
در خانه و خانواده ای پر از تنش بزرگ شدم. سال های اول ازدواجم کم از سال های زندگی ام در خانه ی پدرم نداشت..بعدش فراز و نشیب روحیه و ..ماجراها که داشتیم..همه ی این ها از من آدم خسته ای ساخته.
از دعوا و تنش و جنگ و کل کل و لج و لج بازی فراری. گاهی حس می کنم سلول های مغزم سوخته. فرسوده شده. برای همین گاهی ماتم می بره به جایی.
فقط ساکتم.
و پیله می کنه که چته.
فکر کرده بودم شاید غذا خوشحالش کنه. این طور وقتا همه اش یاد مادرم می افتم و اون سه جمله ای که عین خنجر قلبم رو، دقیقا قلبم رو نشونه می رن، خاطراتم رو، وقتی یادم میادشون.
می رفت نهضت، بابام خودخواه و خر بود، خوشحال بود اون، مدرسه جفت خونه اشون بود، منم کمکش می کردم..دبیرستانی بودم من و اون جوون بود هنوز..
من رو می برد تقلبی بدم به خودش و زن های تو کلاس..همه اش می خندیدیم.
یه روز بابام اومد گفت دیگه نرو..
کتابا رو دستم فرستاد مدرسه.
بردم دادم خانم شون..خانمه گفت زکیه؟ چرا نمیاد؟ باهوشه که..زود یاد می گیره..حیفه.
وقتی داشتم کتاب رو می بردم باز کرده بودم نوشته بود:
دعوا شد.
..اما دعوا شد..یعنی گفتم یه کم بخندم...خواستم شوخی کنم. اما همه چی خراب شد.
بداخلاق بود.
با بن حرفش شده بود. هر وقت با بن حرف شون می شه جو خونه متشنج می شه و حالم می گیره. دیگه توانی برای این چیزا در من نیست.
در خانه و خانواده ای پر از تنش بزرگ شدم. سال های اول ازدواجم کم از سال های زندگی ام در خانه ی پدرم نداشت..بعدش فراز و نشیب روحیه و ..ماجراها که داشتیم..همه ی این ها از من آدم خسته ای ساخته.
از دعوا و تنش و جنگ و کل کل و لج و لج بازی فراری. گاهی حس می کنم سلول های مغزم سوخته. فرسوده شده. برای همین گاهی ماتم می بره به جایی.
فقط ساکتم.
و پیله می کنه که چته.
فکر کرده بودم شاید غذا خوشحالش کنه. این طور وقتا همه اش یاد مادرم می افتم و اون سه جمله ای که عین خنجر قلبم رو، دقیقا قلبم رو نشونه می رن، خاطراتم رو، وقتی یادم میادشون.
می رفت نهضت، بابام خودخواه و خر بود، خوشحال بود اون، مدرسهجفت خونه اشون بود، منم کمکش می کردم..دبیرستانی بودم من و اون جوون بود هنوز..
من رو می برد تقلبی بدم به خودش و زن های تو کلاس..همه اش می خندیدیم.
یه روز بابام اومد گفت دیگه نرو..
کتابا رو دستم فرستاد مدرسه.
بردم دادم خانم شون..خانمه گفت زکیه؟ چرا نمیاد؟ باهوشه که..زود یاد می گیره..حیفه.
وقتی داشتم کتاب رو می بردم باز کرده بودم نوشته بود:
دعوا شد.
..اما دعوا شد..یعنی گفتم یه کم بخندم...خواستم شوخی کنم. اما همه چی خراب شد.
لابد اگه جای الان من بود وبلاگ نویس می شد. این رو گوشه ی کتاب فارسی اش نوشته بود. فقط یه زن با استعداد و باهوش می تونه گوشه ی کتاب نهضتش با زبان دیگه ای که زبان قومیت و نژادش نیست این طور درددل کنه.
اوج بی کسی و تنهایی اون زن و ظلمی که در حقش می شد تو اون سه جمله ی مظلوم خودش رو نشون داده بود...
امشب وقتی فکر کردم چی درست کنم که خوشحال بشه و رفتم میگو درست کردم..گفتم بش می فهمونم که برام مهمه.
تو اتاق دراز کشیده بود و بن هم رفته بود اون یکی اتاق..
خیلی جو تلخی بود.
چرا نمی سازن با هم؟..
سالاد درست کرده بودم.
امگشت رو بدون کشمش پخته بودم..با زعفران و شوید ..گفتم دوست داره. ..گفتم یعنی به خاطر من تمومش کنه.
چای هم دم کردم..با هل و برگ گل محمدی و یه کم زعفران و قند..با شکر نمی خوره مثل ما.
با فارسا بزرگ شده.
چای رو تو منقلی که امروز هاشم اورده بود دم کرده بودم..
تو قوری..
گفتم بعد از شام بش بدم.
بعد وقتی رفتم با سینی غذا گفتم برات شام پختم..گفت من شام نخواستم..گفتم باشه من برات پختم...ببین چه بویی...چه عطری..بیین رنگش رو..
اخم خیلی عمیقی کرده بود. انگار دشمنش بود نه پسرش.
مردا چرا مهر ندارن به بچه اشون؟ یا این فقط این طوریه؟
بعضی وقتا حالت حمله دارن به هم.
بعد رو تخت بود.
گفتم بیا شام..
فکر کنم این رو گفتم یه بار..سینی رو گذاشتم رو تخت..برای شوخی بشقاب روبردم پیش صورتش که یعنی بو کن...باورم نشد..یعنی جا خوردم..قلبم اومد تو حلقم..یه هو ترسیدم و بی پناه شدم و دلم خواست فرار کنم..دلم خواست برم تو اتاقی و در رو روی خودم ببندم...دوباره هشت سالم شد..دوباره جایی برای قایم شدن نبود..
وقتی دستش رو گذاشت زیر بشقاب و ...نه اول کاسه ی سالاد رو پرت کرد کف اتاق...بعد بشقاب پلو رو..به اون داغی هل داد طرفم..درست زیر گردنم..
شاید نمی خواست اون جا پرتش کنه اما خورد..میگوها و زحمت و حس و..سوختم.. با ترس و جیغ پرت شدم عقب..با پاش وقتی سینی رو هل داد منم هل داده شدم سر خوردم از رو تخت..این برام زشت بود...با خجالت و با درد و ترس و قلبی که می کوبید بلند شدم..
جمع کردم و جارو..روی قرمزی زیر گردنم پماد گذاشتم و یخ و دیگه حرف نزدم.
حتی یک کلمه.
فهمیدم این عوض نمی شه. همون خریت همیشگی که دلیل اصلیِ فاصله ی بین من و اون شده تا حالا و دل سردیم نسبت بش همیشه توش هست.
فهمیدم من خیلی تنهام. خیلی ترس زده و بی پناهم. فهمیدم همه چی الکیه. اینستا. تلگرام. وبلاگ. فیلم. کتاب.
حتی آدمای مذکری که بات هم فکری می کنن تو این مواقع هیچی به دردت نمی خوره جز مردن.
اما نخواستم بمیرم.
نه گریه کردم و نه داد و بیداد و نه تهدید و نه دعوا.
فیلم زندگی دوگانه ی ورونیکا رو گذاشتم دیدم..ولی موقع تماشاش شاید برای موسیقی اش منقلب شدم.
یا وقتی خواهرم برام پیام داد که زن محبتش رو با این نشون می ده: برات چای بریزم؟
چشمم به قوری رو منقل افتاد و یاد زحمتم برای روشن کردن ذغالا افتادم...و یه جای دلم سوز داد...و وقتی وبلاگ اون مرد رو خوندم.
که برای زنی نوشته برات اسفند دود کردم که درد و بلا ازت دور باشه و بخوره تو سر من..تو جون من..یه لبخند اومد رو لبم..یه لبخند عجیب که مثلش رو قبلا نداشتم.
یا وقتی خوندم با گوگل مپ مقصد و مبدا حرکت زن رو تست می کنه و به آدمایی که می بیننش حسودی اش می شه..اینا می تونه فقط پست باشه البته، یا حرفایی که مردا می زنن یا هر چی...
ولی اون لحظه با اون حس خرده ریزه های تو سینه ام چیزی مثل نیاز به اشک ریختن در من جوشید و در نطفه خاموش شد.
چرا این طوریه؟
چرا خریتش و حالت تهاجمی دعوایی مچ گیرانه اش...
بی خیال بابا.
اون سه جمله ی مادرم بالای کتابش.
صدای خر و پفش میاد.
خیلی تنها بودم..دلم خواست برم تو بغلش بگم بیا آشتی..بیا من رو از خودت، از خریتت پناه بده..بیا قایمم کن از حماقتت.
ولی نتونستم. گرون اومد برام..نتونستم.
نگاش کردم و پوست سینه ام سوخت.
چند سال پیش یه کاسه داغ خورش برگردونده بود تو یقهlrm;ام...وقتی خر می شه هیچی سر عقل نمیاردش انگار.
می دونم پشیمونه و فکر نمی کرد این طوری بشه..و حالا مونده چطور برگرده می دونم حالا نگرانه و استرس داره و دلم براش می سوزه.
برای این همه ضعف..و برای این همه فاصله ای که نمی دونه چه زیاد بین مون به وجود اورده.
برخلاف توقعش قصد هیچ کاری رو ندارم.چون فایده ای هم نداره.
اگر می تونستم برم جایی چند هفته دور باشم ازش خوب بود. ولی خودش هم می دونه جایی ندارم برم. که همه منتظرن بگن خودت خواستی اما کسی نیست بگه چرا خودت خواستی.
نمی دونم چی نوشتم.
سعی کردم مرتب بنویسم و فکرم رو وادار کنم به خوب کار کردن..از شلوغ بازی خوشم نمیاد.
منطقی ترین راهش اینه که فکری به حال خودم بکنم.
رفتم تو باغچه تو سرما ..دیدم دارم می نویسم: سرم سینه ت رو می خواد..بغلم کن..
پاکش کردم.
با این که قرار نبود کسی ببیندش یا بخوندش.
پاکش کردم از جلو چشمم.
باید زنده بمونم اما حوصله ی زنده بودن ندارم..یعنی راستش خیلی خیلی خسته ام.
برچسب: بغل کن خستگی هامو,
نویسنده: رها میرزایی