خرید بک لینک

شب بود که سال شروع کرد تعریف کردن که به نظرش نانا زنگ آخر خودش را خیس کرده. گفت که یاد آن داستان دوم دبستان من افتاده که برایش گفته بودم زمانی و چقدر جالب که مادر و دختر هر دو خود را خیس کرده بودند.
خوب خودم هم دستشویی نَروی قهاری هستم و بودم در نوع خودم.
برای خودش حرف می زد و من به جلو نگاه می کردم. خودش می گفت،می خندید، حدس هایش را رو می کردو...بعد یادش آمد که ای وای نکند نانا بیدار است.
رفت و صدای نانا آمد:
چرا داشتی در مورد من حرف می زدی و به من می خنیدی بابا؟

مِن و مِن سال هم: نه بابامن فقط داشتم..داشتم.

-نانا بیا.

صدایش کردم. آمد.
- تو کلاس شاشیدی؟

تمام ایده های روانشناسانه و تربیتی سال پر کشید. یا چشم های گرد و غیرمنتظره به هر دومان نگاه کرد.

-آره.

-خوب کردی.

نانا خندید.

-جدی می گم. ولی برو دستشویی. اگه نمی ری صبح برو. اگه نمی ری آب نخور تو مدرسه یا آبمیوه و شیر. اگه می خوری و جیشت اومد، جیش کن.
خندید.

-منم وقتی دوم دبستان بودم جیش کردم.

خندید. متعجبانه.

-تازه بعد از جیش هم..

ادای مشت و لگدهایی درآوردم که در واقعیت اصلا به خنده داری اجرایم نبودند. اما آن طور با لب و لوچه ی کج و چشم های چپ به نظر نانا خنده دارترین نمایش دنیا آمد.
- وای ماما..زدنت ؟

شب بود که سال شروع کرد تعریف کردن که به نظرش نانا زنگ آخر خودش را خیس کرده. گفت که یاد آن داستان دوم دبستان من افتاده که برایش گفته بودم زمانی و چقدر جالب که مادر و دختر هر دو خود را خیس کرده بودند.
خوب خودم هم دستشویی نَروی قهاری هستم و بودم در نوع خودم.
برای خودش حرف می زد و من به جلو نگاه می کردم. خودش می گفت،می خندید، حدس هایش را رو می کردو...بعد یادش آمد که ای وای نکند نانا بیدار است.
رفت و صدای نانا آمد:
چرا داشتی در مورد من حرف می زدی و به من می خنیدی بابا؟

مِن و مِن سال هم: نه بابامن فقط داشتم..داشتم.

-نانا بیا.

صدایش کردم. آمد.
- تو کلاس شاشیدی؟

تمام ایده های روانشناسانه و تربیتی سال پر کشید. یا چشم های گرد و غیرمنتظره به هر دومان نگاه کرد.

-آره.

-خوب کردی.

نانا خندید.

-جدی می گم. ولی برو دستشویی. اگه نمی ری صبح برو. اگه نمی ری آب نخور تو مدرسه یا آبمیوه و شیر. اگه می خوری و جیشت اومد، جیش کن.
خندید.

-منم وقتی دوم دبستان بودم جیش کردم.

خندید. متعجبانه.

-تازه بعد از جیش هم..

ادای مشت و لگدهایی درآوردم که در واقعیت اصلا به خنده داری اجرایم نبودند. اما آن طور با لب و لوچه ی کج و چشم های چپ به نظر نانا خنده دارترین نمایش دنیا آمد.
- وای ماما..زدنت ؟

-آره..ولی مهم نیس....بچه ها دیدنت؟

-نه

-خوب خیلی خوبه..اما اگرم دیده بودنت و بت چیزی گفتن مثلا شاشو..یا جیش جیشو بگو اگه خیلی اذیتت کنن پی پی می کنی وسط کلاس شاید هم روی کسی که این حرف رو بت زده...

سرخوشانه خندید.
- تو این رو گفتی؟

-آره...جیشت رو ولی نگه ندار...مریض می شی..
سال نگاهش حرف دارد این جا.

می خواهد بگوید کسی نیست به تو بگوید اما جرات رد شدن ندارد از مرز.

به نانا گفت:

از اول سال یک بار جیش نکردی تو مدرسه؟

سر را تکان داد یعنی که نه.

-چرا خوب؟

-بو می ده دشویی.

دستانم را باز کردم. آمد روی سینه ام..
- برام پیتزا درست می کنی؟

توی دلم می گویم به مناسبت شاشت؟!..و قهقهه می زنم نامرئی برای خودم.
هر وقت صورتش موقع بردنش به حمام توسط سال یادم می آید نیشم باز می شود.

-آره درست می کنم. تو هم پنیراش رو بریز.

-باشه.

پدرش خیلی متشکر نگاه می کند.
به گوشی می فرستد: حرف نداری.

بدون این که تیک خوانده شدن بخورد حذفش می کنم.

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:22

صفحه بندی