نانا ظهر با گریه آمد.
یک جوری نانا را تحت سلطه ی خودش می گیرد و نانا همیشه نگران قضاوت و نظر بن هست در مورد خودش.
بن عقب نشست یعنی برگشت توی اتاقش و می دانستم نرفته. پدرش هم. رفت دید دم در ایستاده.
سال نزدیک تر شد.
یک جرعه دارچین زنجبیل خوردم.
- مثل این که خودش رو خیس کرده.
توی دلم گفتم همین؟ و خنده ام گرفت. خوب فکر می کردم افتاده یا چیزی.
- وقتی رفتم تو کلاس دیدم خانم شون بغلش کرده. خانم بابایی داره طی می کشه و ناظم شون هم دست می کشه روی سرش.
حالا ناز می شوند بچه ها بعد از شاش.
- در کلاسا رو بسته بودن که بچه ها رد نشن ببیننش..
خندید.
- باید می دیدی..بوس و بغل...و ...
چیزی نگفتم.
بعد بلند گفت بچه ها رو نانا آب ریختن لباساش خیس شده ..فعلا رو کاپشنش نشسته منتظره شماست.
نانا ظهر با گریه آمد.
یک جوری نانا را تحت سلطه ی خودش می گیرد و نانا همیشه نگران قضاوت و نظر بن هست در مورد خودش.
بن عقب نشست یعنی برگشت توی اتاقش و می دانستم نرفته. پدرش هم. رفت دید دم در ایستاده.
سال نزدیک تر شد.
یک جرعه دارچین زنجبیل خوردم.
- مثل این که خودش رو خیس کرده.
توی دلم گفتم همین؟ و خنده ام گرفت. خوب فکر می کردم افتاده یا چیزی.
- وقتی رفتم تو کلاس دیدم خانم شون بغلش کرده. خانم بابایی داره طی می کشه و ناظم شون هم دست می کشه روی سرش.
حالا ناز می شوند بچه ها بعد از شاش.
- در کلاسا رو بسته بودن که بچه ها رد نشن ببیننش..
خندید.
- باید می دیدی..بوس و بغل...و ...
چیزی نگفتم.
بعد بلند گفت بچه ها رو نانا آب ریختن لباساش خیس شده ..فعلا رو کاپشنش نشسته منتظره شماست.
باید سال می رفت نانا را می بردند که بچه ها را آزاد کنند.نانا هم سر روی نیمکت با صدای بلند گریه می کرده.
- به روش نیار.
چیزی نگفتم. این پا آن پا کرد.
رفت بلندش کرد آوردش.وقتی نانا را با آن فلاکت دیدم خنده ام گرفت. خوراک نوجوانی ام که هلاک بشوم از خنده برای یکی از هم کلاسی ها یا خواهر برادرهایم.
چشمش به من بود و نگران قضاوتم. یا نگران از این که مبادا بخندم. حیف که مادرش بودم.
بلندش کرده بودند. سیخ و خشک. مقنعه به سر. با چشم ها و صورتی قرمز و دهانی که جای چند دندانش خالی بود.
حسی از خنده و دل سوزی داشتم.
رفت سال.
رفتم توی حمام. لباس هایش را درآوردم. نپرسیدم چی شده و کجا و چرا.
دلیلش را می توانستم حدس بزنم. نانا جیشش را نگه می دارد تا می تواند. خیلی هم نگه می دارد.مخصوصا بیرون از خانه. چون از دستشویی های بیرون حالش بد می شود. خانه ی هر کس برویم نمی رود جیش کند تا برود ببیند دستشویی تمیز است، بو نمی دهد..از این حرف ها.
پدرش سفارش ها را کرده بود که گیر ندهم به اش و فلان.
متکلم وحده می گذراند روزهایش را.
موهایش را شستم. بدنش را لیف کشیدم. حوله را دادم به اش. گفتم برود توی اتاقم توی تختم. رفت.
خمار بود. گریه کرده بود خیلی. سرد بود و حمامی داغ. توی تخت مامان.
خوابش می آمد.
لباس خیس را عوض کردم.
کنارش خوابیدم.
چسبید به من. گفت که می ترسیده بعد از عمل شکمم را از دست بدهم ولی خوشحال است که هنوز هست. دست کشید به اش
- ترسیدم نافت رو پاره کنن.
توی سینه ام رفت و خوابید.
کاش من، مادرِ خودم بودم. احتمالا اگر من بعد از شاش دوم دبستانم حمامی گرم منتظرم بود و مادری که بغلم کند و ... برای باقی ِ عمرم به تمام چیزهایی که باید، می شاشیدم.
برچسب:
نویسنده: رها میرزایی