سرش روی دستم بود. کمی طول کشید که بیشتر ببینمش. اولش فقط نگاهش می کردم. بود؛ وجود نداشت. موهایش که زبر و سیاه و خشک بودند. دماغ و دهانش که جنوبی بودند. جزئیات چهره ی لاغرش.
پیشانی اش روی پشت دستم. صورتش را بلند می کرد به من نگاه می کرد که با یک دست درز باز شده ی آن یکی پاچه را می دوختم..پدرخوانده ی یک را می دیدم هم. رسیده بود آن جا که دوست دارم . وقتی پدرخوانده با دخترش می رقصد. روزِ عروسی. نگاه می کردم.
خاموشش کرد.
- به من نگاه کن. نگاهش کردم. حتی چشم هایم را مالیدم که خوب و بهتر ببینمش. بود..یک حجم. یک جسم لاغر. همان همیشگی که ممکن بود روزی نباشد، یعنی در واقع، حتما روزی نخواهد بود و من همه ی این قهر و گریه و فلان و بهمان ها را به یاد نخواهم آورد و برای خوبی هایش گریه خواهم کرد.
اما همین بود. جسمی که در تو ترس از دست دادن را تحریک می کرد. باید به مردنش، نبودنش فکر می کردی که شفقت درونت تحریک شود و نخواهی مثلا تف غلیظی پرت کنی توی صورتش و با کف بزنی توی سینه اش بگویی گم شو.
که اصلا همچین خشمی هم نداشتم. همچین کاری ازم ساخته نبود. گشتم تا دلیلی برای عصبانیت پیدا کنم و نبود.
آدمی از من می خواست نگاهش کنم.
نگاهش کردم.
لب هایش را روی پشت دستم گذاشت: دست کش دستت کن عزیزم. حیفِ دست های چوکولوی تو. بلند شد کرم آورد. روی دستی که آزاد بود گذاشت. مالید. ماساژ داد و آن یکی دست را برداشت. همان کار را کرد. صورتش را گذاشت تویشان.
نمی توانستم بدوزم. صبر کردم نیایشش تمام شود.
پاهایم توی نایلکس بود. و رویش جوراب. زیر نایلکس وازلین. خیلی نمانده بود از وازلین چیزی.
جوراب را درآورد و دست کشید به انحنایی که سمت ساق کشیده می شود.
- همیشه گفتم پاهات قشنگه.
سرش روی دستم بود. کمی طول کشید که بیشتر ببینمش. اولش فقط نگاهش می کردم. بود؛ وجود نداشت. موهایش که زبر و سیاه و خشک بودند. دماغ و دهانش که جنوبی بودند. جزئیات چهره ی لاغرش.
پیشانی اش روی پشت دستم. صورتش را بلند می کرد به من نگاه می کرد که با یک دست درز باز شده ی آن یکی پاچه را می دوختم..پدرخوانده ی یک را می دیدم هم. رسیده بود آن جا که دوست دارم . وقتی پدرخوانده با دخترش می رقصد. روزِ عروسی. نگاه می کردم.
خاموشش کرد.
- به من نگاه کن. نگاهش کردم. حتی چشم هایم را مالیدم که خوب و بهتر ببینمش. بود..یک حجم. یک جسم لاغر. همان همیشگی که ممکن بود روزی نباشد، یعنی در واقع، حتما روزی نخواهد بود و من همه ی این قهر و گریه و فلان و بهمان ها را به یاد نخواهم آورد و برای خوبی هایش گریه خواهم کرد.
اما همین بود. جسمی که در تو ترس از دست دادن را تحریک می کرد. باید به مردنش، نبودنش فکر می کردی که شفقت درونت تحریک شود و نخواهی مثلا تف غلیظی پرت کنی توی صورتش و با کف بزنی توی سینه اش بگویی گم شو.
که اصلا همچین خشمی هم نداشتم. همچین کاری ازم ساخته نبود. گشتم تا دلیلی برای عصبانیت پیدا کنم و نبود.
آدمی از من می خواست نگاهش کنم.
نگاهش کردم.
لب هایش را روی پشت دستم گذاشت: دست کش دستت کن عزیزم. حیفِ دست های چوکولوی تو. بلند شد کرم آورد. روی دستی که آزاد بود گذاشت. مالید. ماساژ داد و آن یکی دست را برداشت. همان کار را کرد. صورتش را گذاشت تویشان.
نمی توانستم بدوزم. صبر کردم نیایشش تمام شود.
پاهایم توی نایلکس بود. و رویش جوراب. زیر نایلکس وازلین. خیلی نمانده بود از وازلین چیزی.
جوراب را درآورد و دست کشید به انحنایی که سمت ساق کشیده می شود.
- همیشه گفتم پاهات قشنگه.
کف پا را بوسید.
روی پا را. ساق پا را. زیگزاگ های این پاچه را با آن یکی مقایسه کردم. اندازه ی هم و یک دست.
برگشت روی بالای پا: من رو ببخش. بوسید.
آن یکی پا را هم.
اوتوی توی برق را برداشتم کشیدم به شلوار.
خوب شد اول سال دو دست مانتو شلوار برای نانا خریدم. دست ها را گرفت با کف یکی اشان زد توی صورتش.
بویی شبیه سیر و خیارشور آمد...آها. از آن آروغ های بی صدای مردانه زده لابد. غذای شرکت..آره. همان پره های بینی اش باز شده حالا.
- نگات مهربونه. چشمات رو خیلی دوست دارم. بیشتر از شمات نگات رو.
عینکش کج شده. گفته بود بروم باهاش عینک انتخاب کنم. دوباره نایلکس ها را پایم کردم. روی شان جوراب ها را.
صورتش را آورد نزدیک ببوسد لابد.بلند شدم.ها کرد توی دستش..نفسش را بویید.
- حالا می رم مسواک می زنم.
چراغ را خاموش کردم.
در را بستم. قفل نکردم که بزند روی در هی و بخواهد به زور بیاید.دراز کشیدم.کتابِ بلبل را خواندم.نور آباژور را بیشتر کرد.
- ببین..جور می شه با انگشت و گوشواره هات.پلاک بود. سه تا گردی.قیمت برنج داغ توی یقه ام یک پلاکِ چند صد تومانی است.گذاشتش کف دستم. نگاهش کردم. خوب بود. برای کسی که دلش بخواهد جایِ بشقابی که توی یقه اش خالی شده یک پلاک ِ یا چه می گویند؟ مدالِ طلا بگیرد چیز قشنگی است.
ایزابل رسیده به جایی که مردی را می بیند توی جنگل. پدرش تنهایش گذاشته .. .دیالوگ ها کمی نویسنده پسند است. بازی ِ نویسنده ها با کلمات و جملات و شگفت زده کردن هم حین مکالمه.ایزابل سرتق و تخس است، توی ذوق نمی زند، نمایشی یا مبتذل نیست اما برای کسی که مدت طولانی آدمکشِ کور خوانده احساساتی به نظر می رسد.پلاک را می گذارم توی جعبه ی کوچک بنفش.
- خوبه؟
-بذارش گردنت دیگه..گردن قشنگت قشنگ تر بشه.
گوش کیپ کن ها رو می گذارم توی گوش.
تا پنجاه شمردم.آمد توی تخت.پیشانی ام را بوسید. دستم را گرفت.
از صفر تا هشتاد شمردم.
بلند شدم از تخت آمدم بیرون.
برچسب:
نویسنده: رها میرزایی