نشسته بودم روی تخت.
درز باز شده ی پاچه ی شلوار سبزآبیِ مدرسه ی نانا را می دوختم. باز شده بود. سعی می کردم زیگزاگ های یک دست و کوچولو بزنم که دیده نشود.
کجا اولین باز زیگزاگ یاد گرفتم؟
همان سال ها لباس های دکولته یا بند ضربه دری می پوشید با کفش های پاشنه دار ...قرآن که می خواست یاد بدهد به بچه های جنگ زده شال نازک حریری می انداخت روی سرش و من را می فرستاد برایش وینستون قرمز بخرم.
زنی بود آن جا به فامیل شیرازی اولین بار که رفتم. گفته بود این زیگزاگ برای لباس های خیلی گرونه. لباس های سه هزارتومانی. لابد سه هزار تومان خیلی بوده آن وقت ها. من تصوری از سه هزارتومان نداشتم مثل حالا که تصوری از خیلی چیزها ندارم..سرویس های چند میلیونی و میلیاردی و حرف های این طوری...که مثلا رقمش خیلی خیلی بالا می رود و اهمیتش را از یک جایی به بعد برایم از دست می دهد چون به من مربوط نمی شود.
آن روزها سه هزار تومان و چیزهایی که دیگران در موردشان می گویند: "لباس های خیلی گرون" به من مربوط نمی شد. حالا هم نمی شود البته،تصوری ندارم و حس نمی کنم زمانی لازم داشتم داشته باشم.
گذاشتمش روی تخت و با کف دست صافش کردم که سرش آمد روی دستم.
توی مدت گذشته فاضل و زنش، هاشم و زنش، برادرم، خواهرها، مادرم و پدرم را واسطه قرار داد.دعوا که نکردم، چیزی هم نشکاندم و تهدید نکردم و برنداشتم بروم خانه ی پدرم.
عوض شدم.
گوشت نریختم توی ماکارونی..برای بچه ها با سویا پختم. یا خیلی معمولی و بچه پسند با سس رب گوجه فرنگی و گوجه. اسپاگتی مانند. ماهی سرخ کردم..با سبزی پلو.
ماهی او را خرمایی نکردم. جارو زدم.
جایی که او نشسته بود را نگفتم پایش را بلند کند..لباس شستم. لباس او را جدا نکردم که فردا اوتو شده ببردش سرکار. چای دم کردم. برای خودم ریختم.
نشسته بودم روی تخت.
درز باز شده ی پاچه ی شلوار سبزآبیِ مدرسه ی نانا را می دوختم. باز شده بود. سعی می کردم زیگزاگ های یک دست و کوچولو بزنم که دیده نشود.
کجا اولین باز زیگزاگ یاد گرفتم؟
همان سال ها لباس های دکولته یا بند ضربه دری می پوشید با کفش های پاشنه دار ...قرآن که می خواست یاد بدهد به بچه های جنگ زده شال نازک حریری می انداخت روی سرش و من را می فرستاد برایش وینستون قرمز بخرم.
زنی بود آن جا به فامیل شیرازی اولین بار که رفتم. گفته بود این زیگزاگ برای لباس های خیلی گرونه. لباس های سه هزارتومانی. لابد سه هزار تومان خیلی بوده آن وقت ها. من تصوری از سه هزارتومان نداشتم مثل حالا که تصوری از خیلی چیزها ندارم..سرویس های چند میلیونی و میلیاردی و حرف های این طوری...که مثلا رقمش خیلی خیلی بالا می رود و اهمیتش را از یک جایی به بعد برایم از دست می دهد چون به من مربوط نمی شود.
آن روزها سه هزار تومان و چیزهایی که دیگران در موردشان می گویند: "لباس های خیلی گرون" به من مربوط نمی شد. حالا هم نمی شود البته،تصوری ندارم و حس نمی کنم زمانی لازم داشتم داشته باشم.
گذاشتمش روی تخت و با کف دست صافش کردم که سرش آمد روی دستم.
توی مدت گذشته فاضل و زنش، هاشم و زنش، برادرم، خواهرها، مادرم و پدرم را واسطه قرار داد.دعوا که نکردم، چیزی هم نشکاندم و تهدید نکردم و برنداشتم بروم خانه ی پدرم.
عوض شدم.
گوشت نریختم توی ماکارونی..برای بچه ها با سویا پختم. یا خیلی معمولی و بچه پسند با سس رب گوجه فرنگی و گوجه. اسپاگتی مانند. ماهی سرخ کردم..با سبزی پلو.
ماهی او را خرمایی نکردم. جارو زدم.
جایی که او نشسته بود را نگفتم پایش را بلند کند..لباس شستم. لباس او را جدا نکردم که فردا اوتو شده ببردش سرکار. چای دم کردم. برای خودم ریختم.
به مهناز گفتم بیاید.
پاهایم را دست هایم را تمیز کند پیراهن گل دار چین چینی نپوشیدم که بپرسم خوب شدم؟ ابروهایم را تمیز کردم و نگفتم قشنگ شدن؟
شب ها کتاب خواندم، روزها فیلم دیدم، عصرها راه رفتم، غروب ها موسیقی شنیدم.
نگفتم چه خواندم، چه دیدم، چقدر راه رفتم چه شنیدم با که حرف زدم.
غذا کشیدم.
ظرف را بلند نکردم.
ظرف را شستم علف های هرز را نکَندم.
با همسایه ها چادر به سر روبروی خانه نشستم. وقتی آمد بلند نشدم و به زن ها نگفتم ببخشید باید برم. با سر مثل بقیه ی زن ها سلام کردم به اش که فکر نکنند باهاش قهرم.
در جواب بلند نمی شی بری شان گفتم حالا که بچه ها بیدارن و چشمک زدم.
جوابی را که می خواستند تحویل شان دادم و بهانه برای شک و شبهه نتراشیدم.
وقتی او و بن با هم روی مبل نشسته بودند و فوتبال می دیدند توی اتاقم نگفتند بروند بیرون. آن طور صمیمی و جفت هم.
فقط عوض کردم. ترانه ای بی محتوا و بازاری گذاشتم پیش بند را آویزان کردم به تلویزیونو نه چندان خوب و حتی کمی بد رقصیدم.
باهاش بیرون رفتم. موهایم را نیاوردم بیرون که به همان بهانه با من حرف نزند. آرایش کردم، عطر زدم. زلم زیبموهایم را به دست و بالم بستم. و به بیرون نگاه کردم. کمربند بسته و مطمئن.
وقتی موسیقیِ توی ماشین اذیتم کرد هدفون گوشی را توی گوش گذاشتم که نگویم عوضش کند.
وقتی او و بن گفتند فوتبال صدای موسیقی را بلند کردم که بلند شوند بروند توی هال ببیندش..به پسر همسایه که سلام کردم و گفت نکنم گفتم باشه و لوس نشدم و خوش خوشانم نشد که مگه بدت میاد؟
گفتم باشه مثل نقطه ی آخر ِ خطی که می گذاریم ته جمله چون دیگر نمی خواهیم ادامه بدهیم. توان کش دادن چیزی را نداریم. توانش را داریم البته. نمی خواهیم اما.
بعد او به پدرم گفت: شهرزاد بابا به خوبی هاش هم فکر کن. گناه داره. براش سخته که بیاد رو بندازه به من. می گه اشتباه کرده.
به مادرم: پس بابات کم من رو زد؟ اگه براش سخت نبود که ازم نمی خواست بات حرف بزنم..می خوادت شهرزاد به قول عربا: شاریچ. خریدارته..خریت داره..ببخشش.
برادرم: نمی خوام دخالت کنم بین تون ولی ما مردا به این وضعیت می گیم: گه خوردم.
زن هاشم و هاشم: بین زن و شوهر اختلاف پیش میاد..ادبش کن اما کشش نده.
خواهرم: شهرزاد می گفت که همین که خدا بم برگردوندش باید شکر کنم اما نمی دونم چه ام می شه.. می گفت تا حالا این قدر حرف نزده که این بار به همه رو انداخته...شهرزاد گفته خونه رو می خوام به اسمش کنم ولی سندش نمیاد. همه مدارکش رو به شوهرم نشون داد.
ترون: شهرزاد نمی دونم چی کار کرده سال...ولی بگمت که برادرام مثل بابام نیستن. مثل مادرم هستن. تعصب دارن و سفت و سختن اما می مونن پای آدمی که باهاشونه. حالش رو بگیر اما بدون که آدم خوبیه. کم پیدا می شه مردی که این طوری بخواد زنش رو برگردونه..درسته جایی نرفتی اما می گه دیگه بام نیست..مگه چی کارش کردی شهرزاد؟ به ما هم یاد بده...دوستیم بابا.
برچسب:
نویسنده: رها میرزایی