خرید بک لینک

نشسته بودند گوشه ای روبروی کارون..کارونی که این روزها عرب ها با لباس عربی و لرها با لباس لری مقوا دست می گیرند و به زبان محلی روی مقواها می نویسند آبش را نبرید و از این شعارها.
سیگار اِسی سبز می کشید زن و مرد بهمن. گوشی زن گُلی یا حلو امنین الله جابک می خواند. از ناظم الغزالی. سرد بود. سرد شده بود. مرد با زن از لزوم نوشتن می گفت. این که باید بنویسد. باید بلد باشد مدیریت کند. باید بتواند..و تازه اگر هم نتواند خودش را ملامت نکند.
آدم هایی مثل او و زن با آن گذشته ی مشترک چه توقع سختی از خود دارند و چقدر سنگ دلند نسبت به خودشان...هی ملامت ..هی سرزنش خود..هی..
فقط کس دیگری را بگذار توی آن گذشته و بعد برو سر قبرش.
ببین اصلا زنده می ماند؟..چرا زن نمی خواهد باور کند که در نوع خود بهترین است.

زن فاصله را نگه داشته بود ..به فاصله ی یک زیرانداز..که دو روزنامه بودکه مرد رویش نشسته بود...زن روی سویی شرتش نشسته بود ... از مرد دورتر ... اگر مرد را دوست داشت یا بین شان رابطه ای عاشقانه بود نه دوستانه آن فاصله را رد می کرد و تمام تلاشش این می شد که فاصله ای نباشد و نماند.
زن خریدهای تازه اش را نشان داد.

فاکنر.
جاناتان گاشتال که می گفت چرا ما به قصه نیاز داریم و چیزهای این طوری.
مرد به زن نگاه می کرد..زن به روبرو...نگاه مرد را روی خود حس می کرد..
-خیلی شبیه عربایی.
زن پنجمین سیگار را روشن کرد و گفت پس شبیه اسکیموها باشم؟ خوب عربم دیگه. به مرد نگاه نمی کرد.

-نه منظورم اینه که خیلی شبیه عربایی.

-آها...خوب شد توضیح دادی. خیلی پیچیده بود و نامفهوم بود حرفت.

مرد خندید.

خود مرد خیلی شبیه عرب ها بود چون عرب بود.

-منظورم اینه یا خاتونه که هر کس ببیندت شک نمی کنه که عرب نباشی..از دور داد می زنی: گُلی یا حلو امنین الله جابک..

گوشی زن حالا داشت یا ابن الحموله را می خواند.

زن زیر ابروهایش رو برداشته بود. قوسی شده بودند.

مرد پرسید چی می گه مرحوم؟

زن می دانست که مرد دقیقا و حتی خیلی بهتر از او می داند خواننده چه می خواند.

خواننده می خواند:
رمشه اعیونک تسبی کل بشر

و الا الحواجب قوس بلاوتر

پلک زدنت ملت را دیوانه می کنه
ابروهات قوسی بدون وتراَن.

زن تکه هایی که از ترانه ها دوست داشت را دانلود کرده بود و پشت سر هم پخش می شدند. تکه هایی کوتاه از هر ترانه.
زن محل نداد.یعنی خودش را زد به آن راه.

نشسته بودند گوشه ای روبروی کارون..کارونی که این روزها عرب ها با لباس عربی و لرها با لباس لری مقوا دست می گیرند و به زبان محلی روی مقواها می نویسند آبش را نبرید و از این شعارها.
سیگار اِسی سبز می کشید زن و مرد بهمن. گوشی زن گُلی یا حلو امنین الله جابک می خواند. از ناظم الغزالی. سرد بود. سرد شده بود. مرد با زن از لزوم نوشتن می گفت. این که باید بنویسد. باید بلد باشد مدیریت کند. باید بتواند..و تازه اگر هم نتواند خودش را ملامت نکند.
آدم هایی مثل او و زن با آن گذشته ی مشترک چه توقع سختی از خود دارند و چقدر سنگ دلند نسبت به خودشان...هی ملامت ..هی سرزنش خود..هی..
فقط کس دیگری را بگذار توی آن گذشته و بعد برو سر قبرش.
ببین اصلا زنده می ماند؟..چرا زن نمی خواهد باور کند که در نوع خود بهترین است.

زن فاصله را نگه داشته بود ..به فاصله ی یک زیرانداز..که دو روزنامه بودکه مرد رویش نشسته بود...زن روی سویی شرتش نشسته بود ... از مرد دورتر ... اگر مرد را دوست داشت یا بین شان رابطه ای عاشقانه بود نه دوستانه آن فاصله را رد می کرد و تمام تلاشش این می شد که فاصله ای نباشد و نماند.
زن خریدهای تازه اش را نشان داد.

فاکنر.
جاناتان گاشتال که می گفت چرا ما به قصه نیاز داریم و چیزهای این طوری.
مرد به زن نگاه می کرد..زن به روبرو...نگاه مرد را روی خود حس می کرد..
-خیلی شبیه عربایی.
زن پنجمین سیگار را روشن کرد و گفت پس شبیه اسکیموها باشم؟ خوب عربم دیگه. به مرد نگاه نمی کرد.

-نه منظورم اینه که خیلی شبیه عربایی.

-آها...خوب شد توضیح دادی. خیلی پیچیده بود و نامفهوم بود حرفت.

مرد خندید.

خود مرد خیلی شبیه عرب ها بود چون عرب بود.

-منظورم اینه یا خاتونه که هر کس ببیندت شک نمی کنه که عرب نباشی..از دور داد می زنی: گُلی یا حلو امنین الله جابک..

گوشی زن حالا داشت یا ابن الحموله را می خواند.

زن زیر ابروهایش رو برداشته بود. قوسی شده بودند.

مرد پرسید چی می گه مرحوم؟

زن می دانست که مرد دقیقا و حتی خیلی بهتر از او می داند خواننده چه می خواند.

خواننده می خواند:
رمشه اعیونک تسبی کل بشر

و الا الحواجب قوس بلاوتر

پلک زدنت ملت را دیوانه می کنه
ابروهات قوسی بدون وتراَن.

زن تکه هایی که از ترانه ها دوست داشت را دانلود کرده بود و پشت سر هم پخش می شدند. تکه هایی کوتاه از هر ترانه.
زن محل نداد.یعنی خودش را زد به آن راه.
فکر می کرد چرا دیگر نمی تواند کسی را دوست بدارد؟ تازه دوست داشتن مفهوم خیلی بزرگ تری بود از هر آن چه مدنظر زن بود. زن به چیزی ساده تر و دم دست تری حتی رضایت می داد و نبود.
همین حالا داشت فکر می کرد بچه ها تنهایند. باید برمی گشت...شاید زمانی بسیار و عمیق دوست داشته بود و دیگر ظرفیت تکمیل شده بود. مطمئنا سنش هم کمکی نمی کرد.دیگر مال لاس زدن و خوش گذراندن نبود. شاید هم هیچ وقت نبوده و خودش نمی دانست..زمانی چیزی را که باید تجربه می کرد، تجربه کرده بود، عمیقا معنای وفاداری قلبی به حسی که حتی خود آفریننده ی حس نمی خواستش را متوجه شده بود.
حالا همه نامحرم شده بودند.
مردی که در یقه اش کاسه های غذا را خالی می کرد..این مرد..یا هر کس دیگر.

نمی توانست دوست داشته باشد.دیگر.
زن سیگارش را روی زمین نم دار خاموش کرد.
سویی شرتش را برداشت تکاندش و بلند شد رفت.
بعد وسط رفتن یادش آمد که حتی خداحافظی نکرده.برگشت بگوید خداحافظ.
مرد همان طور سرجای خودش نشسته بودو به رفتن زن نگاه می کرد.

زن دست بلند کرد یعنی: فی مالا.

مرد دست بلند کرد یعنی مع السلامه.
خوب شد که بلند نمی شد برساندش ترمینالی جایی..مرد رفتن زن را نگاه می کرد داشت.

زن فقط می رفت.

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

صفحه بندی