خرید بک لینک
تمام روزهای گذشته احساس می کردم توی جایی می افتم...غرق می شوم...سر می خورم...سنگین..انگار هر چه بیشتر می افتادم..و فرو می رفتم..دستم به در و دیوار جایی که درش می افتادم می گرفت و چیزهایی از اطراف به من آویزان می شد ...اضافه می شد به حجمم...و سنگین تر می افتادم.

حرفم نیامد.

نمی آمد.
حالا هم نمی آید.
امروز مجبور کردم خودم را به نوشتن.

دیروز به خودم آمدم و دیدم کتاب ها را چیدم دورم توی حیاط..بدنم سمت کبریت متمایل بود...این طور زبان بدنم را می فهمم...حتی وقتی کمی سمت طرفی متمایل است می دانم چه اش است...کبریت توی آب چکان بالای کابینت توی حیاط است... به اش فکر نمی کردم، اما می دانستم که آن جا هست...بدنم ناخودآگاه طرفش برمی گشت. ته اش؟ نیاز به سوزاندن.
چرا کتاب؟
خب معلوم است: دانش. اگر نمی خواندم خوش بخت تر بودم...مثل بعضی خواهرها..و زن های فامیل که واقعا در جای واقعی شان قرار دارند. من توی جای خودم نیستم و گرنه در دنیای اطراف همه چیز سر جای خودش است.
حتی سال که خودش دوست دارد در جایی باشد که هست. بخوابد و دست پخت حاج خانم را بخورد..مرغ و ماهی....و هر چند وقت یک بار دست پخت خانم را توی یقه اش خالی کند.
خوب قرار نیست با سوزاندن کتاب، بمیرم پس چرا کار بیهوده بکنم؟
چیدم شان دوباره سرجاشان.


***

خمار و سنگین به کسی فکر کردم ...و خواستمش..وقتی به او فکر می کردم دوباره جوان بودم..و خواستنی و خواهان..می توانستم روی زانویش بشینم و دستش زیر چانه ام باشد...روی سرم..و مالیده شوم به اش.

سال همیشه گفته بغلی.

یا گفته گردو

یا گارفیلد.
تمام روزهای گذشته احساس می کردم توی جایی می افتم...غرق می شوم...سر می خورم...سنگین..انگار هر چه بیشتر می افتادم..و فرو می رفتم..دستم به در و دیوار جایی که درش می افتادم می گرفت و چیزهایی از اطراف به من آویزان می شد ...اضافه می شد به حجمم...و سنگین تر می افتادم.

حرفم نیامد.

نمی آمد.
حالا هم نمی آید.
امروز مجبور کردم خودم را به نوشتن.

دیروز به خودم آمدم و دیدم کتاب ها را چیدم دورم توی حیاط..بدنم سمت کبریت متمایل بود...این طور زبان بدنم را می فهمم...حتی وقتی کمی سمت طرفی متمایل است می دانم چه اش است...کبریت توی آب چکان بالای کابینت توی حیاط است... به اش فکر نمی کردم، اما می دانستم که آن جا هست...بدنم ناخودآگاه طرفش برمی گشت. ته اش؟ نیاز به سوزاندن.
چرا کتاب؟
خب معلوم است: دانش. اگر نمی خواندم خوش بخت تر بودم...مثل بعضی خواهرها..و زن های فامیل که واقعا در جای واقعی شان قرار دارند. من توی جای خودم نیستم و گرنه در دنیای اطراف همه چیز سر جای خودش است.
حتی سال که خودش دوست دارد در جایی باشد که هست. بخوابد و دست پخت حاج خانم را بخورد..مرغ و ماهی....و هر چند وقت یک بار دست پخت خانم را توی یقه اش خالی کند.
خوب قرار نیستبا سوزاندن کتاب، بمیرم پس چرا کار بیهوده بکنم؟
چیدم شان دوباره سرجاشان.


***

خمار و سنگین به کسی فکر کردم ...و خواستمش..وقتی به او فکر می کردم دوباره جوان بودم..و خواستنی و خواهان..می توانستم روی زانویش بشینم و دستش زیر چانه ام باشد...روی سرم..و مالیده شوم به اش.

سال همیشه گفته بغلی.

یا گفته گردو

یا گارفیلد.

همیشه گارفیلد را برای اذیت کردنم می گوید اما می دانم که راضی هم هست..وقتی آن طوری می خندد زمانی که از گارفیلد بودن بد می گوید.

دست از جنگیدن با خودم برداشتم و نوشتم...واقعا چیزی ارزش غصه خوردن و اذیت شدن ندارد..چه نوشتن. چه ننوشتن. چه بودن چه نبودن...مهم خودم هستم و حالی که به من می رسد از چیزی.

ترانه هایی که توی اینستا دوست داشتم را دایرکت کردم. امیدوارم اسمش را درست نوشته باشم..دایرکت یا هر کار دیگری که خصوصی برای کسی مسیج می دهی..
و ..یک مطلب..توی جی میل.

بعدش؟
نه..نشد. مثل قبل نمی شوم...نمی توانم. نمی توانم بی خیال و بدون فکر کردن به خودم...نمی توانم یک لحظه حتی تن زخمی ام را روی تخت فراموش کنم که برای بلند شدن باید دو سه نفر می کشیدندم...یا برای این که پایم را ببرم پایین نذر کردم..یا آن شب که چای عسل را توانستم با نی بخورم..چقدر احساس کردم موفق شده ام..یا وقتی توانستم توی کریدور چند قدم راه بروم.

درست است اهل لوس کردن خودم نیستم..خودم به خودم خیلی کمک کردم. پس فردای عمل دو سه دور توی کریدور رفتم..بعدش رفتم لاک خریدم..با شش ها و ریه هایی لرزان لاک زدم توی پذیرش بیمارستان..همه ی به قول مادرم نِرس ها با تعجب نگاه می کردند که این جنازه ی زرد رنگ با این رنگ عجیب و این چشم های پف دار چرا نشسته توی پذیرش لاک می زند..و سرفه می کند؟

حتی زنی که در داروخانه ی آن بیمارستان شیک به من لاک فروخت با تعجب به من نگاه می کرد که خیلی هم وقت گذاشتم و دقت می کردم که لاک هایی بخرم که از قبل نداشتم...سرپا بودم و زنیکه آمده بود ملاقات تخت بغلی ام من را دیده بود و گفته شما دیشب بستری بودی؟!..خواهرم جای من جواب داده بود و زیر لب دیدم آیت الکرسی می خواند.

با این وجود نمی توانم فراموش کنم. دردم را. سه روز قبل از عمل را.. آمادگی برای عمل و آن دستگاه و دردها و سیم ها..و خود عمل..انتظار ترسناکم را...صدای لرزانم را که امام موسای کاظم را صدا می زد...که پرستارهای زن و مرد با تعجب به من نگاه می کردند چون جو بیمارستان با باسن های پورتز شده و سینه های عملی کمک نمی کرد به مناجات تقریبا با صدای بلند از سر استرسم...

اتاق عمل.
وقتی دکتر بیهوشی چند بار به من گفت یرقان داری؟ بس که زرد بودم..بس که سه سال تمام خون باریده بودم...وقتی کیسه های آماده ی خون را دیدم..وقتی دو ساعت بیهوشی شد هشت و نه ساعت..وقتی به هوش آمدم و باید گریه می کردم اما خندیدم.
خندیدم چون پیروزی ام را بین خودم و خودم جشن گرفته بودم.

دکتر گفته بود همه با گریه به هوش می آیند تو با لبخند.

گفته بودم ما جناب خانیم خو.
این یکی از درد آورترین قسمت ماجرا بود. تظاهر به جناب خان بودن وقتی سراپا درد و غصه ای. وقتی به تو می گویند چه بلایی سرت آمده:
- خانم هشت ساعت زیر بیهوشی بودی...عمل اون طوری که فکر می کردیم پیش نرفت... خیلی پیش رفته بود...مجبور شدیم..و مجبور شدیم..و مجبور شدند...
یک چیز را متوجه شدم. دنیای مجازی فعلا دشمن من است.

باید ازش بروم.
حال من مثل آدمی است که گرسنه است و غذا برایش سم است وجلوی رویش سفره ای رنگین چیده اند...رنگین و زهرآلود.

***

دیگر برای خودم نمی پسندم که بیفتم به دامی که سه سال تمام برای خودم پهن کردم. نه. حالا که این همه درد روحی و جسمی متحمل شدم حقم نیست دیگر خوار و خفیف و بی ارزش شدن.

باید بلند شوم یک سمتی بروم..

نمی دانم کجا.

اما بالاخره یکی از همین ها که می گویند دوستت داریم و می دانم ندارند حتی اگر شده..که دست شان کوتاه است و خرما روی سر آن کسی است که خوابش را برای یوسف تعریف کرد و بعدش اعدام شد...که وقتی سال طبق رسم هر چند وقت یک بار زندگی زناشویی اشمیگو یایا قلیه یا هر غذای دریاییِ دیگری توی یقه ام خالی کند..بغل هم باز اگر نکنند..بشود باهاشان فقط حرف زد..هستند. .."وجود" دارند.

باید بتوانم...
مَجاز را دیگر مُجاز نمی بینم و نمی دانم برای خودم.
دنیای مجازی و آدم های مجازی دیگر برای سن و روحیه و دردها و سختی های من جواب نمی دهد.
منتظر جواب نماندن یابرای کسی نوشتن و حس بد نگرفتن از نوشتن برایش با هم جور در نمی آید. نمی توانم این همه به خودم اهمیت ندهم دیگر.
نوشتن یک طرفه برایکسی که زمانی به وقت شق کردن و به اسم دوست داشتن سراغت آمده و تو را سوراخی مجازی فرض کرده خالی شده تویش و رفتهرا بدون حس بد نمی توانم...حتی هر آن چه قبلش بود را هم بخواهم نادیده بگیرم آن کار آخر..که بعد از خالی شدن یک هو توبه کردن و راندنت...و آن تهدید: می خواهم شماره را عوض کنم.

که یعنی حالا که دست تو افتاده..

گفته بودم می دانم چون دست من افتاده می خواهی عوض کنی..
- نه به خاطر تو نیست..برایم مهم نیست باور کنی یا نه اما به خاطر تو نیست...از دست تو نیست.

ولی بود..بعد که به خیال خودش شماره را نداشتم عوض نشد شماره. فرقم با گذشته این است که شماره را داشتم این همه مدت و حتی سعی نکردم زنگ بزنم یا پروفایلی چک کنم یا..نه.
چون به ارتباط نیاز نداشتم. به رابطه باهاش.
چرا باید با کسی حرف بزنم که توبه و مذهبی شدن پس از سکس تلفنی اش نه حتی به خاطر عذاب وجدانش در برابر من است یا بدی ایی که به من کرده. نه فقط ترسیده. احساس خطر کرده از مجازات یا این که نتیجه ی اعمالش را در زندگی خودش ببیند. فردا زنش، خواهرش..دخترش را کسی سوراخ مجازی یا حقیقی فرض نکند و پس از ارضا برایش ننویسد: شب به خیر توی جی میل.
نه حتی اس ام اسی یاتلفنی..
بعد پای امام حسین می آید وسط و توسل به اش و دعا و...خوب بله من هم لابد حقم بود. زلیخای قصه من بودم. با زلیخا بودن و شدن مشکلی ندارم البته. روراست تر از این حرف ها هستم باخودم. اگر یوسف می ارزید ابایی در عرضه کردن خودم نداشتم.
ولی یوسف این قصه توهم یوسف بودن داشت.
فرقش با یوسف واقعی این بود که سراغت می آمد باهات برای دیدار در خانه ای قرار می گذاشت..وقتی مطمئن شد قبول کردی خمیازه ای می کشید و به قلیانش نگاهی می انداخت. حس می کرد برایش نمی ارزد، نمی صرفد..بابا مگر کی هست این زنه؟
یک بار مگر برای دیدنش ازش پانزده هزار تومان نگرفتم موقع قرار؟ پول اتوبوسم از شهرستان به مرکز استان برای دیدنش...که البته فقط هم برای دیدنش نبود. خانه ی برادرم هم رفتم که مرکز استان بود وسط قول و قرارها.
پس؟

یک حال و حول مجازی ...طرف را مجبور هم نه...تحت فشارِ اصرار، قرار می دهیم با ما تلفنی صحبت کند و طنزش به آن عزیزم وسطش بود.

آن شب پس از سه سال یک عزیزم نوشته شد: بیا با هم بحرفیم: عزیزم. وقتی خواندمش خندیدم.

یک عزیزم خرج شد که بنده خر شوم.

فرق من با آدمی که گول می خورد این است که آدمی که گول می خورد محبت پشت عزیزم را باور می کند من رذالت پشتش را می بینم.
اما نتیجه فرق نمی کند. او نمی داند دارد خر می شود من می دانم دارم خر می شوم و هر دو سقوط می کنیم.
آدم ها و مردهای اینستامانند(سطحی و رنگارنگ و سرگرم کننده) چیز سخت نمی خواهند. دردسر..فلان.
یک چیز سریع و مختصر می خواهند مثل فیلم های اینستا.

من یک فیلم طولانی ام. کمی خسته کننده. کسل کننده. من بر باد رفته ام.

حالا دوست دارم همه را بنویسم.
آن شب را.
فرداهای پس از آن شب را.

وقتی خواهرهایم خانه امان بودند و من برای او می نوشتم: موقتا با من خوب باش که گریه ام نگیرد و این ها بروند و شماتت نکنند که باز هم همان قصه؟
می گفتم حوصله ی مهمان ندارم.

می گفت خوب بالاخره آن ها فامیل آشغالی مثل تو دارند و باید تحملت کنند.

او این حرف ها را زده و رد شده. حالا هم با ظاهر هنری ادبی خودش اظهار فضل می کند..خوب رو کردن رذالتش در واقع کمکی هم به من نمی کند و دغدغه ام هم نیست اما عکس اینستایش را که می بینم که لابد به اش هم نازیده که خوب افتاده تویش، با آن شمایل هنری ادبی قیصر امین پور مانند... به این فکر میکنم که یادش نمی آید شب های بعد از آن شبش که می گفت: باید به تو بی محلی کرد همیشه؟

بی اعتنایی کرد؟

که می گفتم من می روم اما تو هیچ وقت برنگرد..
می گفت..باشه برو...برو...برو...برو...که روزی که به اش زنگ زدم و داشت می رفت شمال..
- کجایی؟

-بروم نماز بخوانم.
رفته بود نماز بخواند یوزارسیف. که اثر بودن مجازی با زلیخا را محو کند و فردای قیامت خدای....می دانستید خدای هر کسی شبیه خودش است؟
خدای خودش مثل خودش بود و چون مثل خودش بود ازش می ترسید و از مجازات و بدی هایی که به من و زنش کرد و زن های دیگر ترس داشت.

البته شاید هم نداشت و ترجیح می داد داشته باشد.
به هرحال به اش گفتم: که هیچ وقت در زندگی به اندازه ی زمانی که با او بودم احساس آشغال بودن نکردم.

عین واقعیت.
من اهل دریافت و پذیرش تحقیر و توهین نیستم. عموما هم آدم خیلی آدم به خود راه بده ایی هم نیستم و البته این را نمی نویسم که به نظر شاخِ شادی برسم. خصلت خوب و پرافتخاری هم نیست ولی در کل علیرغم این خصلت، وقتی با کسی خوب بشوم مرز و حد زیادی باقی نمی ماند بین مان.
بین من و او هم مرز و حدی باقی نماند آنقدر که ابایی نداشت در تبدیل آدمی که عزت نفسش برایش از همه چیز مهم تر بود به کسی که در هنگام رد کردن و پس زدنش، به اش بگویند :

من یه زندگی معمولی و خداپسندانه می خوام.
با منطق امثال او من زندگی نامعمول و غیرخداپسندانه ای دارم البته.

خوب باهاش راحتم اگر شما پا تویش نمی گذاشتید.

شما اخلاق گراهای فیلسوفِ مدعی..فقط مدعی. در عمل؟ همین فاضل که به زنش در هنگام شوخی می گوید: مگه گه من رو خوردی این همه شادی؟..خیلی بهتر و انسانی تر عمل می کند.

البته با توجه به فلسفه ی خود "گه" lrm;تناول کننده اتان: بهتر و انسانی تر را چه کسی تعیین می کند؟
جوابم این است: سوراخ کون شیطانی که ازش می ترسید و برای نیفتادن در دامش به لیسیدن تخم خدای همچون خودتان رو آورده ایید.

دین و معاملات اقتصادی ِ دین.
برای خدا این کار را می کنم پس خدا یک حالی هم بدهد به کونم و آبادش کند.

بله متشکرم.

من جهنمی بودن را ترجیح می دهم.

***

امروز این را متوجه شدم که عوض شدم..و وقتی که روی تخت بیمارستان با شکمی پاره و بدنی تکه و نفله شده منتظر مرگ بودم...به عینه مرگ را می دیدم که زل زده به ام.. با چشم های وسیع و بی تعارفش.. و فکر می کردم پس آدم ها این طور توی بیمارستان می میرند....که قبل از عمل گوشی به دست به عکسش نگاه کرده بودم...که بعد از عمل خواب دیده بودم یکی از آدم های روبرویم که روی نیمکت نشسته اند او است..با حالت نزار و تیره...با قوطی هایی که تکه هایی از بدنم توی شان هست منتظر مردن منند.

یک زن با صورت گرد و مقنعه به سر، مردی خیلی لاغر، نوجوانی که از بین مرد و زن سرک کشیده بود و او. منتظر و تلخ بودند. انگار بگویند یا با خودشان فکر کنند - کی بمیرد که ما برویم.
منتظر و خسته بودند.
و روی زانوهاشان قوطی هایی بود که تکه های بدن من تویش بود.
بعدش بیدار شدم به خواهرم گفتم دارم می میرم..گریه کرده بودم..من تماس بدنی با کسی ندارم...یعنی بچه هایم و سال...به خواهر و مادر و برادر و دوست دست نمی زنم..خجالت می کشم، همین..با این وجود آن شب به خواهرم گفته بودم بغلم کن.
اصلا من چرا دارم این را در مورد او می نویسم؟

یادم آمد الان چیزی که نمی دانم برایش متاسف باشم بخندم یا گریه کنم یا چندشم شود؟

آذر یا دی یا آبان نود و دو بود. حالم خیلی بد بود..می توانم بگویم تکه تکه بودم اما هنوز توی بدنم درد می کرد تکه هایم.
به اش گفته بودم من را بخواه. دوست داشته باش...

مثلا از در زنانه وارد شده بودم..فلان کار را دوست دارم با من یا برای من بکنی.

جوابش را فراموش نکردم نه از سر کینه. از سر سخافت..و همان موقع هم متوجه شدم بد بودن را بالغانه بلد نیست.
-بده خواهرت فلان کار را برایت بکند.(که آن روزها به وجودش حسود بود و ناراضی بود از ارتباطم باهاش که همه ی این ها روپوشی بود برای تمایلی که داشت به اش و دست رد زدن خواهره هم دامن زده بود به این احساس خشم درونی اش از خواهره که با حس تنفر و این ها بیرونش می ریخت...کلا اگر کسی دوستش نمی داشت آدم بدی می شد اما اگر دوستش می داشت باید باهاش می خوابید و البته من سهمم را در این ماجرا ادا کرده بودم و جذابیتم را از دست داده بودم..نوبتورژن های جدیدتری از من بود: خواهرها و مادرم...و روزی که گفته بودم من فلان قدر خواهر دارم: چه خوب...بله خوب بود که خواهر زیاد دارم که بشود به یادشان خود را مالید)

***

خوب دلتنگی علیرغم تمام این ها سراغ آدم می آید. دلتنگی و حتی دوست داشتن. امروز نوشتمش.
ممکن است باز بنویسمش و ترس و ابایی از رو کردنش ندارم مجازا.
اما نکته این جاست که نمی شود دل سپرد به حرف lrm;ها.
یعنی حس عمیق و پر از احساس دلتنگی هست. نیاز هست. نیاز به عشق. به لذت های تنانه..اما وقتی پس زمینه ی ماجرا را نگاه می کنی می بینی نباید بها داد.
به خودت نگاه می کنی و زخم های تیره ی اطراف بدنت.
آن پرستار چه بود فامیلش؟
با ب شروع می شد.
اسم ایل و تبار او بود. یا یکی از فروع یا اصول طایفه ای که به اش منتسب بود.
شب اول و دومی که بستری بودم تب کرده بودم. تبم پایین نمی آمد.
چهل شده بود.
حتی سِرم بالای سَرم از شدت تزریق تب برها ترکید. پاشویه بود که می شدم و می لرزیدم.
لب ها خشک. زیر چشم ها گود و تیره.
جنازه.
لب ها به هم فشرده شده و پوست زرد.
خیالم راحت است که عکس مرده ی خودم را دیدم.

وقتی خودم را دیدم عکسم را فکر کردم اگر بمیرم این شکلی می شوم. با سیم هایی رو دست بازو..اطراف سر و.. چیزی که هیچ وقت تعریف نکردم این بود که خواهرم گفته بود به پرستاری که موقع تزریق می آمده توی هذیان تب گفته بودم: ف لانی را می شناسی؟

یعنی با تمام حواسِ پرت و داغانی و فلان وقتی چشمم خورده بوده به اسم و فامیل پرستار روی مقنعه یادم افتاده که این ربطی به آن دارد:ف لانی.

خواهرم ناراحت شده بود و غصه دار که چقدر تو عمیق و عاشقانه دوست می داری..

وقتی این را برای من گفته بود یاد سال قبل افتادم که به اش گفته بودم دخترم هی می پرسد: ماما کیه که هی اسمش را می آوری...آه می کشی و یک هو می گویی ف لانی..یا یک هو می پرد از دهنت کهف لانی راستی..

گفته بود: تا گند همه چیز درنیاید دست برنمی داری که.

این بود جوابش: گند همه چیز درآمدن.

خوب بله. یک دوست داشتن عمیق اما نه در جای خود و نه برای آدمِ مناسب.

این شد که این ها گله نیست چون گله و ..عتاب را با آدمش باید.

این ها توضیح این است که این دنیای مجازی است که من را در موقعیت ذهنی و فکری ای قرار می دهد که سوقم می دهد در مواقع مشکل و سختی و تنهایی به نوشتن برای کسی که و ..
حالا بهانه حتی اگر این باشد که دارم روحم را سبک می کنم..تخلیه ی روح..
امروز کشف کردم دنیای مجازی با وبلاگ و تلگرام و واتساپ و لاین و امو و اینستایش برای من "سوق دهنده" هستند؛ به سمتی که دیگر سمت من نیست و قدم گذاشتن و پا نهادن درش را برای خودم نمی پسندم.

فقط در حرف هم نه.

فقط در نوشتن هم نه.

در عمل.

درست است ابراز می کنم در نوشتنم به اش، اما طلب نه.

درست است برای کمک کردن به خودم و برداشتن بار ثقل از روی روح و ذهنم نوشتم، اما در عین حال احاطه دارم بر وضعیت.

و دیدم: نه.

نمی شود دیگر.

***

دنیای اینستا با بزک دوزک هایش و سفره های رنگین و کتاب ها و برگ های پاییزی و انارها و دامن های گل ریز و رنگ رنگی هایش..سرگرم کننده، زیبا، جذاب ..بی که چیزی به من اضافه کند.

درست است سرم گرم می شود وقتی ورقش می زنم اما وقتی که می توانم پای کتاب های بعضا خیلی خوب و بعضا کم تر خوبم صرف کنم صرف تماشای اظهار عشق آدم lrm;ها به هم و بوسیدن بچه ها و اعتراض به دنیا و سفره های رنگی و خریدها و خواهر بودن ها و سفرها و خوردن ها و قهر و آشتی ها....

و البته خوب است.

برای دیگران خوب است.

قشنگ است.

رنگی است.

سطحی و سالب مسئولیت است.

و حماقت آفرین و احمق ساز هم هست.

و در این دو عیبی نیست اگر درشان به ات خوش بگذرد.

به من نمی گذرد.

با این وجود یک پ.ن هایی هم ته این ها برای خودم اضافه می کنم.

می شود هم گاهی تویش گشت. به زیبایی ِ اکثرا رنگ تعدیل شده ی درخت ها و گل ها و احیانا آدم هایش نگاه کرد.

یا حیواناتش

یا لحظات نمایشی زندگی دیگران را که قبل و بعدش معلوم نیست و ثبت نشده و دورش حتی..اطرافش را...دور آن ظرف شاید کلی آشغال باشد و ما نبینیم....دور آن همه عشق نثار شده شاید کلی نفرت باشد و دیده نشود....آن همه نمایش...

آن همه عکسی که زیرش "نوشته" نیست. حرف یا تبادل نظر یا ..

اکثرا توضیح ِ عکس است.

و کامنت های زیرش یا قلب خونی است. تپنده و عاشق که یعنی قلبم برای این چیزت تپیده که اکثرا هم تعارفی است و در جواب قلبی است که سمتت پرت شده: لایک... یا قربان صدقه و غالبا فحش و دعوا.

نظر دادن ...نظر خواهی...تبادل نظر و گفتگو...

توی اینستا همه چیز سریع است. فیلم ها. عکس ها.

نوشته ها.

آدم ها.

مثل زندگی امروزی دیگر.

من برای این همه سرعت پیر شده ام. زانوهایم درد می کند و ترجیح می دهم عصا زنان توی نظام قدیمم قدم بزنم.

نظام قدیم سنگ دلی که آدم را یک سال تمام برمی گرداند به دوم دبیرستان چون ریاضی اش را منفی بیست و پنج صدم گرفته.

به خاطر ننوشتن اسم.

من متعلق به دوران پارینه سنگی ای هستم که آدم های را با نوزده و هجده ی توی کارنامه یک سال کامل برمی گرداندند که درسی را دوباره بخواند.

و اتفاقا "ترون" را ببیند. خواهر سال. که دستش را بگیرد و توی کریدور بدود و بگوید بیا با هم دوست باشیم..بیا درس بخوانیم.

آدم درس خوان شود بعدش. یکی دو سال بعدش را.

چون دوست ترون است. ترون همیشه شاگرد اول خودِ آدم شاگرد دوم.

اجبارا.

دوست ترون بودن خواه ناخواه آدم را دچار درس خواندن می کند.

اینستا چیزهای خوبی دارد

سیاست دارد.

ادبیات دارد

می دانی هنرپیشه هاچه خورده اند..چه تن بچه اشان کرده اند..با کی پریده اند...قریحه ی ادبی اشان را کشف می کنی..عکس های بچگی شان را..

با نظرات کم و بیش سیاسی شان آشنا می شوی...حس می کنی مثل خودتند...
بعد فحش های ملت را هم می خوانی به اشان...
تعریف ملت را..
خوب، خوب است دیگر. چه می خواهیم بیشتر از این که بدانیم ترانه و بهاره و لیلا و هدیه و مصطفی و شهاب چه می گویند و می خورند و می پوشند و چه طوری فکر می کنند و..

یا ظریف چه کرد و چه گفت یا..مطهری و نوه ی امام راحل با چشم های شهلایش..یا پسرِ شاه کی قرار است بیاید دست مان را بگذارد توی دست خوشبختی

...

اینستا این همه چیز خوب دارد.

راحت می توانی مثل امروز من، ترانه ای را که دوست داری برای آدمی که در تو حسی آفریده بفرستی.

واقعا امکاناتش مبهوتم کرد.

فکر کن عکس اتاقم را برای یسرا محنوش فرستادم. با عراقی زیرش نوشتم. فکر کردم حالا که عراقی می خواند احتمالا با لهجه ی عراقی بیشتر آشنا باشد.

همان عکسی که توی تلگرام هست.

خوابش را می دیدی با هنرپیشه ای آن طرف دنیا..خواننده ای...فلانی در ارتباط باشی؟

اما سن من از من می خواهد که از خودم بپرسم: که چی؟

دانستن، در واقع همه چیز را از همه دانستن به چه درد من می خورد؟

وقتم را برای خودم از من می گیرد یا نمی گیرد؟ دیگران کار می کنند و زندگی..من عکس شان را می بینم.

فهمیدن این که احلام مستغانمی در هتلش روی چه جور تختی خوابیده ذائقه ام را در مورد الاسود یلیقِ بک تغییر خواهد داد؟

یا این که فلان هنرپیشه کلاه رنگارنگ گذاشته سرش بازی اش را در فلان فیلم در نظرم درخشان تر..

خوب اگر آدم ببیند و رد شود خوب است.

اما وقتِ دیدن و رد شدن را آدم یعنی خودم،...هی دیدن و هی رد شدن...هی دیدن و هی رد شدن...هی آن را دیدن و هی رد شدن...دوست دارم برای خودم خرج کنم آن وقت را..

خوب آدم ها لابد وقت شان آزاد نیست و تند تندی وسط کارهاشان می روند یک پستی می گذارند و فلان..وقت فراخ من همان طور عصا زنان می ایستد ورد نمی شود..نگاه می کند..نگاه می کند..

مثل قدم زدن توی رمان های کلاسیک پیری که داستایوسکی و تولستوی از سر بیکاری و وقت آزاد نوشته اند.
دیگر سن عشق های ایسنتایی را هم رد کرده ام.

رد داده ام در واقع. عشق در من رد داده.

متعلق هم به نسل این روزهای مغرور نیستم که برای زدن پوز معشوق تند تند عوض کنند. مااولد فشن های عتیقه ی فسیل عادت کرده ایم عوض نکنیم...بمانیم پای همان که اول آمده...و رفته طبعا.

آدم ها می آیند می روند.

ما می مانیم.

پس اینستا در هر دو زمینه ی زیدبازی و عشق سرویسی به من نمی دهد.

دیگر نواحی و مزایایش هم به درد من نمی خورد.

طلبی ندارم برایش آن نواحی و مزایا را.

این است که اینستا با تمام پیشرفتی که کرده..و تبی که همه گیر است جذابیتش برایم در حد کشف موسیقی طرب عربی است با ترانه های چند ثانیه ای...آن هم به هوای فرستادن شان برای کسی که بالا پایین اگر هم بشوم، بالاخره اکثرا مخاطب ترانه ها او می شود.

و امروز متوجه شدم بها ندادن به یک حس یعنی چه..بالاخره تجربه اش کردم من هم.

و این که دنیای مجازی برای من چیز خوبی نیست دیگر.

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

صفحه بندی