خرید بک لینک

بدون شرح

من که اهل نگارش نبوده و نیستم

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: سه شنبه 2 بهمن 1397 ساعت: 19:07

+ یکبار با دوستام دور هم نشسته بودیم و نمیدونم بحث سر چی بود که من گفتم: rdquo;من که عرضه انصراف دادن ندارم، کاش یجوری بشه که خودشون منو اخراج کنن از دانشگاه که راحت بشم !rdquo; به همین سوی چراغ قسم بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: سه شنبه 2 بهمن 1397 ساعت: 19:07

+ همچنان زنده ایم ولی رمقی برای نوشتن باقی نیست ! + اصلاً نمیفهمم کی روز شب میشه، همینجوری روزها یکی بعد از دیگری دارن به سرعت برق و باد سپری میشن و همینکه میتونم در این بین فرصت نفس کشیدن داشته باشم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: سه شنبه 2 بهمن 1397 ساعت: 19:07

+ بعضی همراه مریضا هم هستن که عملاً دنبال کشتن مریضشون هستن. از پنهان کردنش هم هیچ ابایی ندارن. یک مریضی داشتیم که تو سن هستاد سالگی بدنبال یک سکته مغزی که براش پیش اومده بود دچار بی حرکتی و بعد از اوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: سه شنبه 2 بهمن 1397 ساعت: 19:07

باورت بشود یا نه ... روزی می رسد ... که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد برای نگاه کردنم .. خندیدنم .. و حتـــی اذیت کردنم .... برای تمام لحظاتى که در کنارم داشتی !! روزی خواهد رسید که در حسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: سه شنبه 2 بهمن 1397 ساعت: 19:07

كاش تولد من هم مي ماند براي بعد ،

به كجاي دنيا بر مي خورد ؟!

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: سه شنبه 2 بهمن 1397 ساعت: 19:07

وقتی که می رفتی ... بهار بود

تابستان که نیامدی ... پاییز شد

پاییز که برنگشتی ... پاییز ماند

زمستان که نیایی ... پاییز می ماند

تو را به دل پاییزی ات

فصل ها را به هم نریز

پ.ن۱:حیات از این همه بودن بکاهدت چه کنی؟

به مرگ پا بدهی و نخواهدت چه کنی؟

تضاد، راحتی ام را نشانده در سختی

چقدر جان سختی ؟ها ؟، چقدر بدبختی؟

پ.ن۲:مهم نیستی دیگر

آنقدر که زمان رفتنت را هم فراموش کردم ...!!

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: سه شنبه 2 بهمن 1397 ساعت: 19:07

گیرم برایم سفالکسین بنویسی با عفونت روحم چه می کنی؟؟؟؟؟ پ.ن۱:روزی به تمام این بی قراری ها میخندی و ساده از کنارشان میگذری...!!! . این قشنگترین دروغیست که دیگران برای آرام کردنت به تو میگویند... پ.ن۲ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: سه شنبه 2 بهمن 1397 ساعت: 19:07

چــه دلمـــان بخــواهد چــه دلمـــان نخــواهد خـــدا يـك وقـــت هــايــي دلـــش نــمي خـــواهد مـــا چيــــزي را كــه دلمـــان مي خــــواهـد را داشتـــه باشيــــم . . . چــه دلمـــان بخــواهد چــه دلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: سه شنبه 2 بهمن 1397 ساعت: 19:07

این سوال چند مدتی است که ذهن مرا به خود مشغول داشته است و آنهم برخورد نا مهربانانه و بعضی دشمن شادکن دولت روحانی و هر از گاهی مجلس با پس اندازها و سپرده های سودی بانکها که توسط مردم به ودیعه گذاشته شدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: سه شنبه 2 بهمن 1397 ساعت: 19:07

با سلام.به دنیای نیلوبلاگ و وبلاگ جدید خود خوش آمدید.هم اکنون میتوانید از امکانات شگفت انگیز نیلوبلاگ استفاده نمایید و مطالب خود را ارسال نمایید.شما میتوانید قالب و محیط وبلاگ خود را از مدیریت وبلاگ تغییر دهید.با فعالیت در نیلوبلاگ هر روز منتظر مسابقات مختلف و جوایز ویژه باشید. در صورت نیاز به راهنمایی و پشتیبانی از قسمت مدیریت با ما در ارتباط باشید.برای حفظ زیبابی وبلاگ خود میتوانید این پیامادامه مطلب

برچسب: وبلاگ,امدید, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 16:06

آمار مطالب کل مطالب : 1کل نظرات : 1 آمار کاربران افراد آنلاین : 1تعداد اعضا : 0کاربران آنلاین آمار بازدید بازدید امروز : 1باردید دیروز : 1بازدید هفته : 7بازدید ماه : 17بازدید سال : 37بازدید کلی : 37ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: شنبه 21 مرداد 1396 ساعت: 3:06

بچه بودم و فیروز رو نشون میدادن. دخلک یا طیر الوروار رو میخوند. عاشق غنچه ی گوشه ی موهاش بودم. سیاه سفید بود..اما فکر میکردم باید این رنگی باشه..هر وقت به این گلها نگاه میکنم یاد اون می افتم که می خوند تو رو خدا ای فاخته..طرف محبوبم برو و خبرش رو برام بیار.. بچه بودم و فیروز رو نشون میدادن. دخلک یا طیر الوروار رو میخوند. عاشق غنچه ی گوشه ی موهاش بودم. سیاه سفید بود..اما فکر میکردم باید این رنگی باشه..هر وقت به این گلها نگاه میکنم یاد اون می افتم که می خوند تو رو خدا ای فاخته..طرف محبوبم برو و خبرش رو برام بیار.. ادامه مطلب

برچسب: باران و گل,عکس باران و گل,باران کوثری و, فراهانی, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:24

فقط یک چیزی رو مطمئنم. دیگه نمی بخشم. بعد از اون عمل سختی که از سر گذروندم بعد از اون هشت ساعت تمام بیهوشی که ممکن بود به هوش نیام...چیزهایی در من عوض شده. روی شاد و زنده و شوخ و ..من سرجاشه. ..اما روی تنها و ترسیده و بی پناهم...روی سختی کشیده ی خسته ام هم هست..که نشونش نمیدمش اما خود همون رو، خودش رو به من نشون میده.خودم رو توی خوندن غرق میکنم..عصبانی یا حتی ناراحت نیستم حالا. فقط خیلی ساده نمیخوام ببخشمش. و نمی بخشمش. همین. تمام. کاش میتونستم باز بنویسم. میدونم برام بهتره. اما واقعا نمیتونم. واقعا نمیتونم بنویسم . دیگه. ادامه مطلب

برچسب: نمی بخشم تورا,نمی بخشم,نمی بخشمت اما فراموشت میکنم, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:24

بداخلاق بود. با بن حرفش شده بود. هر وقت با بن حرف شون می شه جو خونه متشنج می شه و حالم می گیره. دیگه توانی برای این چیزا در من نیست. در خانه و خانواده ای پر از تنش بزرگ شدم. سال های اول ازدواجم کم از سال های زندگی ام در خانه ی پدرم نداشت..بعدش فراز و نشیب روحیه و ..ماجراها که داشتیم..همه ی این ها از من آدم خسته ای ساخته. از دعوا و تنش و جنگ و کل کل و لج و لج بازی فراری. گاهی حس می کنم سلول های مغزم سوخته. فرسوده شده. برای همین گاهی ماتم می بره به جایی. فقط ساکتم. و پیله می کنه که چته. فکر کرده بودم شاید غذا خوشحالش کنه. این طور وقتا همه اش یاد مادرم می افتم و اون سه جمله ای که عین خنجر قلبم رو، دقیقا قلبم رو نشونه می رن، خاطراتم رو، وقتی یادم میادشون. می رفت نهضت، بابام خودخواه و خر بود، خوشحال بود اون، مدرسه جفت خونه اشون بود، منم کمکش می کردم..دبیرستانی بودم من و اون جوون بود هنوز.. من رو می برد تقلبی بدم به خودش و زن های تو کلاس..همه اش می خندیدیم. یه روز بابام اومد گفت دیگه نرو.. کتابا رو دستم فرستاد مدرسه. بردم دادم خانم شون..خانمه گفت زکیه؟ چرا نمیاد؟ باهوشه که..زود یاد می گیره.ادامه مطلب

برچسب: بغل کن خستگی هامو, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:24

صفحه بندی