
وقتی که می رفتی ... بهار بود تابستان که نیامدی ... پاییز شد پاییز که برنگشتی ... پاییز ماند زمستان که نیایی ... پاییز می ماند تو را به دل پاییزی ات فصل ها را به هم نریز پ.ن۱:حیات از این همه بودن بکاهدت چه کنی؟ به مرگ پا بدهی و نخواهدت چه کنی؟ تضاد، راحتی ام را نشانده در سختی چقدر جان سختی ؟ها ؟، چقدر بدبختی؟ پ.ن۲:مهم نیستی دیگر آنقدر که زمان رفتنت را هم فراموش کردم ...!!...
ادامه مطلب
امروز زیاد حوصله ندارم. نمی دونم چرا. ناهار نپختم. بچه ها ناهار مدرسه خورده بودن. خودم تن ماهی سرد خوردم..خواستم بجوشونم حال نداشتم.. رفتم تو روشویی حموم دس و روم رو بشورم یه سوسک نی نی پرید رو انگشت بزرگه ی پام..حال نداشتم بکشمش. فقط پروندمش سمت چاه حمام..دوباره اومد رو پام و از ساقم رفت بالا...امروز رو موود کشتار نیستم...فقط با همون ساق رفتم تا چاه حمام پریدم تو هوا تا افتاد و بش هم گفتم بیاد باز، ممکنه بکشمش...نمی دونم فهمید یا نه ولی نیومد. به سال زنگ زدم و بش گفتم بام مهربون باشه امروز حوصله ندارم. گفت ابوعلی پیششه(راننده) و نمی تونه مهربون باشه. اما به من گفت سالاری. خو من نمی خوام سالار باشم امروز. ...
ادامه مطلب
نشسته بودم روی تخت.درز باز شده ی پاچه ی شلوار سبزآبیِ مدرسه ی نانا را می دوختم. باز شده بود. سعی می کردم زیگزاگ های یک دست و کوچولو بزنم که دیده نشود.کجا اولین باز زیگزاگ یاد گرفتم؟ چهارم دبستان. پیشِ مُلایه مَکیه. که قرآن و خیاطی به بچه lrm;ها یاد می داد. پیردختر اشرافی ایی بود که به اشرافِ عرب کوتِ الشیخ خرمشهر می رسید نسبش. یک جور شیخ زاده گی و مکنت داشت. همان سال ها لباس های دکولته یا بند ضربه دری می پوشید با کفش های پاشنه دار ...قرآن که می خواست یاد بدهد به بچه های جنگ زده شال نازک حریری می انداخت روی سرش و من را می فرستاد برایش وینستون قرمز بخرم.زنی بود آن جا به فامیل شیرازی اولین بار که رفتم. گفته بود این زیگزاگ برای لباس های خیلی گرونه. لباس های سه هزارتومانی. لابد سه هزار تومان خی...
ادامه مطلب
نانا ظهر با گریه آمد. یعنی داشتم لیوان زنجبیل و دارچینم را می خوردم که صدای گریه شنیدم. ندویدم ببینم چی شده. همان جا که بودم ماندم تا پدرش در را باز کرد و با چشم و ابرو گفت که دنبالش را نگیرم. بن هم خودش را انداخت وسط که ببیند چی شده و بعدا برای نانا دست بگیرد و اذیتش کند که با تشر پدرش عقب نشست. در این مورد ناراحت نبودم که بن را دور کرده. چون بن موجود موذی و زیر زیری ای هم هست. یک جوری نانا را تحت سلطه ی خودش می گیرد و نانا همیشه نگران قضاوت و نظر بن هست در مورد خودش.بن عقب نشست یعنی برگشت توی اتاقش و می دانستم نرفته. پدرش هم. رفت دید دم در ایستاده. فرستادش عقب تر و نانانیامد. سال نزدیک تر شد.یک جرعه دارچین زنجبیل خوردم.- مثل این که خودش رو خیس کرده.توی دلم گفتم همین؟ و خنده ام گرفت. خوب فک...
ادامه مطلب