یادستم قدیما - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:23
امروز یادستم قدیما شلواری سال رو پام می کردم. چقدر مگه لاغر بودم؟ عَجب. یادستم: یه فعل الکی پلکی. مثلا یادم اومد یا به یاد آوردم. از اینا.
او هرگز نفهمید - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:23
عاشق شدم،نه عشق های امروزی،عاشق دوستی شدم که هرگز مرا ندید،کسی که من برایش مهم نبودم. او هرگز مرا ندید،مرا نشنید،وجودم را حس نکرد. او هرگز نفهمید که خیالش همیشه در ذهنم جاریست. او هرگز نفهمید چقدر بودنش برایم با ارزش است وفکر رفتنش هم دیوانه ام میکند. او هرگز نفهمید چرا نمیتوانم خیالش را از سرم بیرو...
نیا باران - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:23
نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم، که:دریا، جد تو؛ ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرده... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم، که:گل در عقد زنبور است، اما یک طرف سودای بلبل؛ یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من ...
حواست به من - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:23
حواست به من بوده و هست اما یه وقت ها حواسم ازت پرت میشه با این که تو خورشید و دادی به دنیا یه وقتایی سردم ولی نه همیشه مثل کوه پشت منی هر دقیقه به جز تو کسی تکیه گاهم نبوده تو بالاتر از قله های زمینی به تو فکر کردن شبیه صعوده همین که حواست به من هست خوبه همین خوبه که تو منو دوست داری همه میرن از زند...
بارونی که شبیه من بود - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:23
بارون میاد،نم نم و یه دست رومانتیک نیست، به درد این نمی خوره دست عشق نکبتتو بگیری ببریش یه گوری یه عنی بخورین... تند و شرشر و شدید هم نیست که آدم دلش بگیره یا بشه توش در حالی که بارون و اشک رو صورتت قاطی شده یه احمقو ترک کنی و زار بزنی بابت حماقتت... از صبح داره بارون میاد، دونه هاش پراکنده اس،همراه...
زندگی همینه - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:23
زندگی همین چرندیاته شهرزاد... زندگی همینه،بچسب بهش... زندگی آدمان، زندگی خوردنه، زندگی ریدنه، زندگی بیخوابیه، زندگی خنده اس، زندگی گریه اس، زندگی درده، زندگی مردنه... از آدما نرو شهرزاد، از آدما نرو... خودتو تنها نکن،خودتو از تنهایی نکن... شهرزاد، شهرزاد،شهرزاد...آخ لعنت بهت شهرزاد... بمیر دیگه ..
زمانی به وقت شق کردن و به اسم دوست داشتن - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:23
تمام روزهای گذشته احساس می کردم توی جایی می افتم...غرق می شوم...سر می خورم...سنگین..انگار هر چه بیشتر می افتادم..و فرو می رفتم..دستم به در و دیوار جایی که درش می افتادم می گرفت و چیزهایی از اطراف به من آویزان می شد ...اضافه می شد به حجمم...و سنگین تر می افتادم. حرفم نیامد. نمی آمد. حالا هم نمی آید. ...
نامحرمانی که به دل راه ندارند - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:23
نشسته بودند گوشه ای روبروی کارون..کارونی که این روزها عرب ها با لباس عربی و لرها با لباس لری مقوا دست می گیرند و به زبان محلی روی مقواها می نویسند آبش را نبرید و از این شعارها.سیگار اِسی سبز می کشید زن و مرد بهمن. گوشی زن گُلی یا حلو امنین الله جابک می خواند. از ناظم الغزالی. سرد بود. سرد شده بود. م...
درز کردن دلهای شکسته - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:23
نشسته بودم روی تخت.درز باز شده ی پاچه ی شلوار سبزآبیِ مدرسه ی نانا را می دوختم. باز شده بود. سعی می کردم زیگزاگ های یک دست و کوچولو بزنم که دیده نشود.کجا اولین باز زیگزاگ یاد گرفتم؟ چهارم دبستان. پیشِ مُلایه مَکیه. که قرآن و خیاطی به بچه lrm;ها یاد می داد. پیردختر اشرافی ایی بود که به اشرافِ عرب کوت...
غلط کردمهای تکراری - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:23
سرش روی دستم بود. کمی طول کشید که بیشتر ببینمش. اولش فقط نگاهش می کردم. بود؛ وجود نداشت. موهایش که زبر و سیاه و خشک بودند. دماغ و دهانش که جنوبی بودند. جزئیات چهره ی لاغرش.پیشانی اش روی پشت دستم. صورتش را بلند می کرد به من نگاه می کرد که با یک دست درز باز شده ی آن یکی پاچه را می دوختم..پدرخوانده ی ی...
کاش من مادر خودم بودم - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:23
نانا ظهر با گریه آمد. یعنی داشتم لیوان زنجبیل و دارچینم را می خوردم که صدای گریه شنیدم. ندویدم ببینم چی شده. همان جا که بودم ماندم تا پدرش در را باز کرد و با چشم و ابرو گفت که دنبالش را نگیرم. بن هم خودش را انداخت وسط که ببیند چی شده و بعدا برای نانا دست بگیرد و اذیتش کند که با تشر پدرش عقب نشست. در...
قهقه های نامرئی - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:22
شب بود که سال شروع کرد تعریف کردن که به نظرش نانا زنگ آخر خودش را خیس کرده. گفت که یاد آن داستان دوم دبستان من افتاده که برایش گفته بودم زمانی و چقدر جالب که مادر و دختر هر دو خود را خیس کرده بودند.خوب خودم هم دستشویی نَروی قهاری هستم و بودم در نوع خودم.برای خودش حرف می زد و من به جلو نگاه می کردم. ...
تمیزی روح جاها - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:22
خانه را که تمیز می کنم انگار در و دیوارش به من نزدیک تر می شود. گرمای امنیت آور بازوانش را دور خودم حس می کنم.خانه را تمیز می کنم و به چیز دیگری فکر نمی کنم.همیشه تمیزی و تمیز کردن را دوست داشته ام.همیشه آماده ام جایی را تمیز کنم. بچینم. جارو کنم. گردش را بگیرم.احساس می کنم روح جاها را می توانم بتکا...
طلا فروشی - تاریخ: 1395/8/25 ساعت: 23:14
امروز رفتم یه مغازه نسبتا شیک قیمت یه دسبند رو بپرسم شیش تومن بود...بس که قیمته به نظرم بالا اومد خواستم بگم شیش گفتم شوش..بعد که رفتم بیرون شنیدم فروشنده زنه به بغل دسیش می گه شوش..و صدای خنده اوم..عرق رو پیشونی و پشت لبم و پس گردنم رو پاک کردم و گفتم اصلا نمی خوام..اگه خوب بود که شوش تومن نبود که....
شهود - تاریخ: 1395/8/25 ساعت: 23:14
با سال نشسته بودیم تو ماشین..یعنی رسیدیم دم در گاراژ که دف شروع شد..دف و تمبور..به سال گفتم به من نگاه کن و سرت رو این ور اون ور کن..عین صوفیایی مصری..وقتی هی این جوری اون جوری می کنن و می گن حَیّ...حَیّ.. من انجام می دادم اینم تگلید می کرد..بعد دیدم مراسم رو خراب کرد. وقتی روش رو می کرد طرف من صدای...

برچسب‌های مرتبط

باران و گل | عکس باران و گل | باران کوثری و فراهانی | نمی بخشم تورا | نمی بخشم | نمی بخشمت اما فراموشت میکنم | بغل کن خستگی هامو | هاي هم قسمه ونصيب | اغنيه هاي هم قسمه ونصيب | در مورد سوسک